قدمی بی تردید

چیزی به نام «عشق»
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ،۱۳٩٠
 

 

عشق نورزیدن، نادر فتوره‏چی، شرق

من اعتراف می‌کنم که انتخاب مضامین گزاف و پردامنه برای نقد و بحرانی کردن آنها در قالب متنی کوتاه، نمی‌تواند تجربه‌ای موفق باشد. حال اما در دل این ناکامی هفتگی، سویه‌ای رهایی‏بخش وجود دارد که می‌توان تا ابد از تکرار تجربه شکست در آن خرسند بود: چیزی شبیه سماجت کودکانه در شنیدن یک قصه تکراری قبل از خواب، به امید پایانی متفاوت. بنابراین این بار تردیدم به معنای اینجا و اکنونی از عشق را دستمایه اعتراف و از پی‌اش، شکستی دوباره می‌کنم: من به عشق مشکوکم؛ شکی که نه هستی‏شناختی است و نه ناشی از تعمقی ژرف‏نگرانه در دل تاریخ و نه متکی به ادله‌ای قطعی و ابطال‏ناپذیر. سودای موضع‌گیری «شبه‌آوانگارد» در قبال انبوه گفتارها و آثار و اشعار و قصص و افسانه‌ها و اسطوره‌ها و روایات و تکاپوهای فلسفی و فکری و تجربیات شخصی تعداد بی‌شماری از انسان‌ها با درونمایه چیزی به نام «عشق» هم در کار نیست. لازم هم نیست که به خود و مخاطب احتمالی گستره معانی عشق، از افلاطون و الکیبادس گرفته تا پسوآ و بدیو و... را یادآوری کنم. بنابراین، برای این اعتراف کافی است به خود واژه عشق مشکوک بود؛ واژه‌ای که در قبال حالات روحی و روانی و تکثر و تعدد وضعیت‌هایی که بر آنها دلالت می‌کند، به اندازه کافی نابسنده و گنگ هست که بتوان شک کردن و انکارش را نیز در درونش گنجاند یا آن را با وام گرفتن از گزاره «سیاست همانا معکوس عددی عشق است»، به فقدان سیاست پیوند زد.

حتی می‌توان آن را نام محترمانه‌تر یکی از ده‌ها گونه اختلال روانی «وسواس فکری» دانست و از مجرای روانکاوی به یکی از هزاران «ابژه-میل» موجود در نظم نمادین تقلیلش داد. یا حتی به سادگی آن را به جنسی از مبادله تعبیر کرد که می‌تواند در یک لحظه به نفرت، اشمئزاز یا هر شکل دیگری از حالات غیرعاشقانه دیگر بدل شود؛ چیزی شبیه وسواس زنی خانه‌دار به پاک کردن لکه‌های ظرف کریستال و در پی ناکامی در «عین روز اول» کردن ظرف، شکستن توام با خشم و نفرتش. یا ولع مصرف چند قلم کالای خاص که توهم عشق به آنها را در خریدار نشان دهد. یا توهم احساس عشق در «جوان غیرتمند ایرانی» به میانجی وسواس توام با سوءظن به روابط اجتماعی نامزدش و روزی صد‌بار تماس گرفتن با او و پرسیدن یک سوال تکراری: «الان کجایی؟» و هزاران شکل دیگر از روابط تنیده در بیماری که در گفتار عمومی به «عشق» تعبیر می‌شوند.
در تمامی این مثال‌ها علایم ـ نشانه‌هایی از بیماری ـ بی‏مایگی دیده می‌شود: خودشیفتگی برآمده از سبک زیستی پتی‌بورژوآیی به مثابه فقدان سوژه‌بودگی، چسبندگی روانی و شرطی‌شده به «ابژه ـ میل» به مثابه فقدان وفاداری به خودِ میل و تن سپردن به روایت دیکته‌شده از راه و رسم عشق‌ورزی به مثابه شبه‌حقیقتی خصوصی.

از قضا تعریف دیکته‌شده از عشق در وضع موجود آنچنان محافظه‌کارانه، بی‌مایه و تهی‌شده از شور و التهاب است که هرگونه تخطی از آن، هرگونه پاپس‏کشیدن از وجه کالایی‌اش، از شمع روشن کردن و «عزیزم، عزیزم» گفتن و عروسک چینی و قلب پلاستیکی منجوق‏دوزی‏شده خریدن و اغراق در توصیف «زیبایی» و «کمالات» و رگ غیرت نشان دادن و همذات‌پنداری با زن- فرشتگان و مرد-قهرمانان سریال‌های فارسی‌وان و...، سرانجام یا به تنهایی و عزلت می‌انجامد یا به گزارشی مملو از کلمات «خون» و «چاقو» و «مقتول» و «قربانی» و... در صفحه حوادث روزنامه‌ها و برنامه‌های «عبرت‌آموز» تلویزیون که از قضا علل بیمارگونه بروز چنین وضعیت‌هایی در آنها تا حد یک فیلم اکشن-ترسناک فروکاسته می‌شود: «دختر معصوم گرفتار آتش عشق جوان عاشق» و ده‌ها تیتر و عنوان دیگر که اتفاقا گرایش مازوخیستی به خواندن آنها در اینجا، خود شاهدی بر وجود نوعی بیماری حاد جمعی است.

بنابراین، شاید تنها به میانجی اعتراف به این تردید است که می‌توان دیالکتیک سوژه - عشق را از چنگال گفتار روزمره و ادبیات ولنگارانه موجود و سویه‌های تصنعی، تفننی و البته تهوع‌آوری که مثال‌هایی از آن در بالا آمد، نجات داد و جایگاه یکتای سوژه دوباره را در مواجهه با رخداد عشق به مثابه یکی از رویه‌های حقیقت از منجلاب روایت‌های کالایی، مبتنی بر خودنمایی، بلاهت‌آمیز و خنثی از عشق بیرون کشید؛ عشقی که همچون قهوه بدون کافیین، یا شکر رژیمی و نوشابه بدون قند، از هر نوع مازادی که با درونی کردن فقدان، رنج و در نهایت سوژه شدن به میانجی عشق پیوند خورده، تهی شده است.

در تقابل با قرائت موجود از عشق، که به واسطه عرضه پاستوریزه‌اش از سوی فرهنگ مسلط و کم‌مایه بودن حاملانش، از قضا واجد تناسبی بدیهی با فقدان هنر، فقدان ادبیات، فقدان امر نو، فقدان تجربه ناب و البته فقدان خودِ عشق است، شاید تنها جانبداری از تجربه هولناک تنهایی، تنهایی، تنهایی و تنهایی است که می‌تواند به شکلی بالقوه، امید حدوث ناگهانی عشق را در آدمیان اینجا و اکنون همچنان زنده نگه دارد؛ چیزی شبیه تکرار دوستی‌هایی که در نیم روز زیبای شهروندان گل کردند و درون‌ماندگار شدند، تجربه‌هایی ناب را برساختند، متفرق نشدند و وفادارانه در انتظار مانده‌اند تا دیگر بار در برابر هر شکل دروغینی از ادای دوستی و عشق، سر برکشند و سرود بخوانند و یکدیگر را در آغوش کشند.

روزنامه ی شرق 23.9.1390

 


 
 
شیوا
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳٩٠
 

تازه تازه دارم می فهمم عشق با دوشت داشتن چه فرق عظیمی داره... عشق , ناگهان و بی اجازه ,  میاد و باغ زمستانی دل آدم رو نوبهاری می کنه و بعد بسته به تلقی آدم از عشق ,ممکنه بچسبه به اون و سعی کنه نگهش داره  و تبدیلش کنه به یک طلب تصفیه ناشدنی از زندگی و همه ی عمرش رو بدلیل چرخش ناگهانی جهت نسیم , با زندگی و جسم و جان خودش عناد بورزه و لحظه های بی بازگشت زندگی را بر باد بده...  و یا بر اساس تجربه ها و درس هایی که از ناپایداری زندگی آموخته و با شناخت  ماهیت عشق , از اینکه عصای جادوویی عشق برای مدتی محدود , شانه اش را لمس کرده و جهانش را سحرآمیز و روزهایش را معنا بخشیده , قدرلحظه های تکرار ناشدنی روز های آغشته به عشق رو بفهمه و پس از عشق هم , رنج هاش رو هم دوست داشته باشه و بعد تر ها , با نوش خوار خاطره ها , در برکه ی  رویا های بریده بریده , غوطه ور ,از بازنواخت خاطره ها و حسی که همراه با آن ها ممزوج و در ذهنش هک شده ,  لذت ببره و کم کمک , و در کمال ناباوری , شاهد رنگ باختن تدریجی همان رویاها از عشقی که بود , باشد و  دیگر هیچ ...  اما دوست داشتن! دوست داشتن مقوله ای پایدار است ... رنگ باختن در کارش نیست ... و دوری , و یا بهتره بگم دورماندگی تحمیلی , بر قدرتش می افزاید ... کمتر کسی حاضر است که پس از گذشت سال ها مایل باشد معشوق قدیمی را پیدا کرده و دیداری تازه کند , زیرا به دلیل  گذر بیرحم زمان , و آثار و دگرگونی هایی که باعث شده , ما را از دیدار دوباره و قضاوت و ارزیابی دوباره ی ما توسط کسی که زمانی عاشقش بودیم و فکر می کردیم عاشقمان است , می ترساند ... می ترسیم که در نگاهش برودت و بی احساسی بیابیم و این واقعا ترسناک است ... روزگاری ما تنها به دلیل انعکاس عشق در چشم آن دیگری , خود را دوست داشته بودیم و با رفتنش ,  خود را تنها یافتیم  و دوست نداشتنی  ...آن روز ها , عشق , با خود برایمان ارزشمندی با رفتنش حسی از بی ارزشی به جا نهاده بود و ما با درد عشق , پنهان , چه اشک ها که نریختیم و تا سحر بر بالشی تر نخفتیم و چه رنج ها که نبردیم تا دوباره عزت نفس پاره پاره را وصله پینه کنیم و به بقایمان ادامه دهیم ... که این , بی کمک دوست امکانپدیر نبود!  ...من , سال ها , شیوا را , دوستم را , همیشه و در همه جا همچون گمشده ای , جستجو کرده و مدام چشم انتظارش مانده بودم ... 

من در آسمان ها شیوا را می جستم و ناگهان در زمین یافتمش...زیرا هرگز نتوانسته بودم جایگزینی برایش بیابم ...شاید بتوانم بگویم  افشان و تا حدی لعبت که هردوی این ها جای عظیم خودشان را در قلبم داشتند و دارند...   با اینکه همیشه می دانستم کجاست و آدرسش را می دانستم و شماره اش را بلد بودم اما با آن شیوه ای که او رفت مطمئن نبودم که آیا او هم نسبت به من همان احساسات را دارد؟ ایا او هم مثل من مشتاق ادامه ی  دوستی است؟ دوست داشتنم را که می دانستم چون همواره معتقدم دو سر تار های ارتباطی بین دو نفر یک جنس دارد و فقط حسابگری ها و ترس ها ممکن است باعث شود کسی منکر جنس احساسش به آن دیگری یعنی طرف دیگر تار باشد ... من می دانستم که ممکن نیست شیوا مرا دیگر دوست نداشته باشد اما می دانستم او با مردی که عاشقش شده بود ,به ظور ناگهانی ,  ازدواج کرد و رفت به دنبال زندگی اش ... من  هم ...و از آنجایی که  به خاطر ادامه ی دوستی مان , هیچ یک از ما دو نفر اهل تحمیل معاشرتی بی هدف , به همسرانمان نبودیم , از هم دور ماندیم , بی آنکه بتوانیم جایگزینی برای هم بیابیم و بی آنکه زمان خاطراتمان را کمرگ کند ... سال ها بی دیدار هم گذشت اما نه بی حضور هم ... همیشه در زندگی ام لحظه هایی بود که فقط او می توانست کمکم کند ...می دانستم  چیزی که می تواند  تسکینم دهد گوش او ,قلب او ,  توجه او و واکنش او و نوع و درجه ی صمیمیت او بود ... و اکنون , شیوا را همچون  هدیه ای از آسمان ها , دریافت کرده ام ... شیوایی که این روزها فکرش اشغالگر ذهنم شده و حاضر به هر کاری هستم تا دوباره خنده های شیرین دوران کودکی مان بر لبش بنشیند و اندوه از چهره ی همیشه زیبایش رخت بندد ... می بینید؟ دوست داشتن به بیرحمی گذر زمان کاری ندارد و تنها بلور و کریستال شفاف درون را در دوست می بیند و بس ...  , همان که در اولین دیدار مان , جسارت دوست انگاشته شدن از جانب او را به من بخشید و مرا واداشت تا خود را لایق دوستی اش بدانم  ...  در همان اولین دیدار پلی بین قلب های ما بسته شد و  روح ما از طریق همان پل در هم آمیخت و دیگر جدا کردن ما از هم- منظورم جدا کردن ان بخش های اغشته به هم - دیگر ممکن نبود تا اکنون که می بینم پر رنگ تر از همیشه دوستی مان بر قرار است و ادامه دارد... این روز ها با همه ی نگرانی هایی که برایش در قلبم موج می زند  , اما ازحضور دوباره اش در زندگیم و از اینکه عاقبت این ستاره ی سهیل برایم قابل دسترس شده  ,  در دلم جشنی بر پاست و  لحظه های زندگی مرا , فکرش , شکلش , امید دیدارش در جمعه های خانه ی مامان پر کرده ...   

خلاصه اینکه این روز ها دوباره  در قلب من جشن گونه  ای براه افتاده... جدا بعد از مدت ها تو قلبم چراغونیه ، نوربارانه ، آتشبازیه ...پشت سر هم فشفشه ست که میره به آسمون و اونجا منفجر میشه و با هزار و یک رنگ درخشان و رویایی ،  پخش میشه تو فضای دلم ...قلبم پر از ترنم موسیقیه ...  پر از بادکنک های رنگیه که دارن میرن بالا و بالا تر  و منم همراهشون دارم میرم... و صدای غش غش  خنده های بی خیال دوران کودکی ...

شان نزول بر پایی این جشنگونه ی خصوصی که شاید هیچ کس از بیرون متوجه غوغای اون نشه ،  یافتن دوباره ی شیواست ... « مرسی شیوا جان... مرسی عزیزم»! 

باز گشت دوست
______________

باز هوایی شدیم / از نفس باد ما
باز نوا ساز شد / در دل ناشاد ما

قاصدک کوی دوست / آمده راهی دراز
رقص کنان پر زده / نشسته بر آه ما

عاقبت از انزوا / دمیده چون اختری
بر شب تاریک دل / دوباره جانان ما

فضای سینه ی من / پر شده از عطر او
باغ به شوق آمده/ از قدم یار ما

شکوفه رقصان شده / ریخته بر راه او
سپیده گاهان شده / شام شب تار ما

شوق دل و اشک ما / به هم در آمیخته
نم زده اشکم همه / خاک ره یار ما

در قفس تنگ خود / پرنده پران شده
سایه گریزان شده / از در و دیوار ما

باد صبا چون وزید / خواب بنفشه پرید
پرانده خواب از سرش / قهقهه ی شاد ما

باغ بهاری شده / غرق تماشا شده
شکوفه باران شده / مقدم دلدار ما

یار به منزل رسید / ستاره امشب دمید
رنج به آخر رسید / عاقبت ازکار ما


 
 
نوشتن
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳٩٠
 

 بازنده کسی است که قادر به تحمل اندوه ودرد خود نباشد و تسلیم غم گردد وآنکه  همواره برخود وزندگی واحساسات خویش تسلطی مثبت داشته باشد بازنده نیست بلکه فردی ست که سرانجام به جائی خواهد رسید حتی اگردرتمامی گامهای زندگی سختی بسیار دیده باشد

اشو

نوشتن خیلی سخت است و من وقتی هر روز اینجا می نوشتم نمی دانستم که در امنیت حضور دوستان یک دل است که نوشتن اینگونه آسان می نماید ... یادم میاد هوای وبلاگم همیشه بهاری بود و کوچه باغهایش آکنده از عطر اقای های لبریز از سر پر چین و شب هایش همیشه مهتابی ... گاهی شهابی در دوردست ها دامن کشان از آسمان پر ستاره اش عبور می کرد و مرا وا میداشت امیدوارانه آرزوی  بکنم ... و کودکانه ایمان به تحقق آن آرزو مرا به خواب شیرینی فرو می برد ... و زمزمه ی خوش  آواز آخر شب مستانه ای که از زیر پنجره می گذشت زمان و مکان را از یادم می برد  ... خیلی جالبه که شب ها تا دیروقت می نشستم به وبلاگ های دوستان سر می زدم و صبح ها بی آنکه کسل از کم خوابی باشم با شعف از خواب بر می خواستم و با یک فنجان قهوه به ضیافت جشن دل پا می گذاشتم و قلبم سرود می خواند از خوشی ...گویی امروز قرار است معجزه ای بزرگ رخ دهد ... و واقعا رخ می داد ... زمان برام نا محدود بود و با آنکه زمانزیادی را پشت شیشه ی خانه ی دیجیتالی ام می گذراندم اما نه فقط هر گز برای کار ها و وظایفم وقت کم نمی آوردم بلکه ساعت های زیادی هم داشتم که کتاب بخوانم و برقصم و پیاده روی کنم ... نقاشی و سرودن شعر که براستی همه ی اینها فقط می توانست یک معجزه باشد ... دیگر نه به گذشته فکر می کردم و نه به آینده ... برایم تنها آن لحظه ای مهم بود که اتصال داشتم به روح جمعی ... مدام و هر لحظه انرژی دریافت می کردم ... نمی دانستم سرچشمه ی این همه انرژی قلب دوستانم است ... و اینکه می دانستیم تنها نیستیم... و  اکنون کاملا پیداست که راه آن همه ی  انرژی مسدود شده ... لحظه ها در ملال و اندوه سپری می شوند ... نمی دانم این کسادی از کی شروع شد شاید... نمی دانم ... و حتی نمی دانم اگر بتوانم دوباره بنویسم آیاد آن رونق و درخشش به این خانه ی غبارگرفته باز خواهد گشت؟...

 

 


 
 
لذت نادر کتاب خواندن
نویسنده : ... - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩٠
 

سیاست و نطریه ، مناظرهء هابرماس و مارکوزه

این عنوان چهارمین کتاب نادر فتوره چی است ... هنوز متن کتاب را نخوانده ام و نمی دانم  که آیا کتاب برای من و امثال من  قابل درک خواهد بود یا نه اما نادر  در بخش یادداشت مترجم، در ابتدای این کتاب  که ، ترجمه ایست روان اما  فاخر ، از کتاب سیاست و نطریه ، مناظرهء هابرماس و مارکوزه  ،  نوشته:

  باید اعتراف کرد که این مناظره بدون خوانش دست کم بخشی از تاریخ تفکر اروپای معاصر , متنی بی سرو ته , کسالت بار و البته جزیی نگرانه جلوه می کند ...واقعیت آن نیز شاید چندان به دور از این توصیفات نباشد . هیچ تصویری تمام نما و یا تعریفی از سرفصل ها و حتی دقیق و جامع از تأثیر سیر تحولات تاریخی _فلسفی , بر اندیشمندانی که حلقه ی انتقادی را بر ساختند و تبعید شدند , اعلاترین نقد درون ماندگار از مارکسیسم , فاشیسم , پوزیتیویسم و کاپیتالیسم را ارائه دادند و عصیانی ترین اعتراضات را در قلب اروپای متکی به دولت های رفاه , به بن مایه های تئوری مجهز کردند و ..., در این متن به دست داده نشده است ... 

  با اینکه از پیش می دانستم نادر کتاب را به پدرش  تقدیم کرده اما به دلیل همزمانی اتفاقی آماده شدن اولین نسخه های  کتاب  با  روز پدر ,غافلگیرمان کرد و بی اختیار اشک شوق در چشمانمان حلقه زد  ... زیباترین شیوه برای قدردانی از شخصیت بی جایگزین زندگی هر کسی , یعنی  پدر , توسط فرزندش ...   نادرند پدرانی که این لذت و این افتخار بزرگ , نصیب شان می شود ...

 در چند خط جلو تر در  یادداشت مترجم باز  می خوانیم :

 ذفاع سرسختانه ی مارکوزه از ریشه ی غریزی عقلانیت و در خواست مداوم هابرماس از او , برای تبیین آراء , تا آنجا پیش می رود که طرفین , با تاکید بر استدلال هایشان , بحث را نیمه کاره رها می کنند ... به این ترتیب همین نیمه رها کردن است که متن را از قالب انشایی روان و بی نقص خارج می کند و به آن سویه ای مستند و واقعی از مجادلات نظری میان دو نسل از متفکران حلقه ی انتقادی می بخشد ...

و سر آخر :

در بخش هایی که طرفین با شور و حرارت از سیاست های چیزی به نام شوروی و کشور های کمونیستی دیگر نظیر چین سخن می گویند , مخاطب هزاره ی جدید با پوزخند بدان ها می نگرد ... کهنگی ای که به نوعی , معصومیت  کودکانه ء تنیده شده در متن را در کنار درک رئالیسم نکبت بار این جهان در ذهن ما نقش می بندد : و در می یابیم « زمان , بدجور گذشته است » ... این گذشت زمان , خود منجر به افزایش وحشت مترجم و وسواسش برای پایان رساندن کار ترجمه ی کتاب شد ... وحشتی که یادآور جمله ای معروف از پل والری است : کتاب ها نیز مانند آدمیان , از سه چیز آسیب می بینند : گذشت زمان , مخاطرات محیط , و آنچه در دورن آنهاست  ...     

 باید اعتراف کنم هر چند در عصر عجیبی زندگی می کنیم ... عصری که نادر  پیشتر در  همان یادداشت مترجم چنین نوشته در باره اش :

 عصری که کتاب ها بر اساس همان واقعیت مضحک و دردآلود مورد اجماع متفکران نظریه ی انتقادی , در باب سیطره ی تکنولوژی و سلطه ی آن ,  بر جوامع انسانی , خود به فریب توده ها آمیخته اند و بیش از آنکه به تحولی در ساحت اندیشیدن و فکر کردن بیانجامند , بساط چشم و همچشمی بین دایره ی بسته ای از مخاطب و مترجم و منتقد فرهنگی را فراهم می کنند ...

  اما حتی در چنین عصری , یعنی عصر سیطره ی تکنولوژی و سلطه ی آن ,  بر جوامع انسانی ، و  باور اینکه کار ها با تکنولوژی آسان تر انجام میشوند و بالطبع فرصت و زمان بیشتری برای فرو رفتن در عمق زندگی  و رشد معنوی , برای ما بکار گیرندگان تکنولوژی باقی میماند , اما باید قبول کنیم که از طریق همین تکنولوژی ،ذهن انسان این عصر , مدام در معرض داده ها و محصولات غیر انتخابی قرار دارد , و پر شده  از هزاران هزار  مطلب ، فیلم ، موسیقی ، خبر , و و و و به دلیل همین انباشت ، دیگر  اشتهایی برایش باقی نمانده تا لذت نادر کتاب خواندن  را مانند آن روزهای محروم از تکنولوژی ، به خود ارزانی کند ...

تقدیم به نادرعزیزم برای تشکر از لذت و افتخاری که با شیوه ی روبرو شدن با زندگی مدام به من می بخشد :

من دوست دارم

 از تو بگویم

 را

ای  جلوه ای از

  به آرامی

من دوست دارم

  از تو شنیدن را

تو

 لذت نادر شنیدن

 باش

شعر از :یداله رویایی


 
 
چگونه سارتر بخوانیم
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠
 

زندگی جریان دارد , در حالی که ...

چگونه سارتر بخوانیم , عنوان سومین کتاب پسرم , نادر فتوره چی است ... این اثر ترجمه ای مشترک است از نادر و یکی از بهترین دوستانش علیرضا علیخانی ...  که در آخرین نمایشگاه کتاب رونمایی شد ... قرار بود نادر کتاب را به خاطره ی دوست عزیز از دست رفته  و همبازی دوران کودکی اش درنا ضیایی تقدیم کند و علیرضا علیخانی به یاد برادر محبوب و کوچکتر ار خودش مهدی علیخانی که هر دو جوان و ناکام , و نابهنگام  جهان فانی را ترک کردند ...  زخم دوری شان , همچنان تازه است ...اما ...

بهتر است ماجرا را در یادداشتی از زبان خود نادر که در ضمیمه روزنامه ی شرق , تحت عنوان فاجعه و کتاب بچاپ رسید بخوانید ... درست همزمان با سفر دو هفته ای اش به ایتالیا ...  با خواندن آن مطلب , خیلی از دوستان با فرستادن اس ام اس و تلفن او را از نوشتن چنین مطلب تاثیرگذاری  تحسین  کردند...  همزمانی این اتفاق با حضور نادر در تالار کلیسای سانتا کروچا , و دیدن میراث فرهنگی گران بهای بشر فانی در شهر فلورانس  که مملو از شاهکار های دوران شکوفایی  رنسانس یا همان دوباره متولد شدن  , پس از دوران سیاه قرون وسطا بود  و پارادوکس ناپایداری انسان و خلق شاهکار های ماندگار ,  این حقیقت  را گوشزد می کرد که در پی هر سیاهی سپیدی ای هست و به دنبال هر مرگی تولدی ... یکی از آن دوستان , ناشر همین کتابش  بود که قول رفع اشتباه را در چاپ های بعدی به نادر داد که تسکین بزرگی به همراه داشت :

جالا نوشته ی فاجعه و کتاب مطلبی که ادرباره ی یک غلط چاپی یک کلمه ی مهم در  کتابش را در روزنامه ی شرق چاپ شد :

من از نمایشگاه کتاب بیزارم. بیزار از آن اغذیه‌فروشی‌ها، لشکری از کاغذ‌های تبلیغاتی دروغین، بساط فروش سیم‌کارت، هویج رنده‌کنی، عینک چینی فروشی، گرما، دوری راه و بی‌نظمی منتشر در محیط. اما امسال انتشار کتابی که خواهم گفت چرا برایم مهم بود و با وجود آنکه هر سال در این فصل بیماری افسردگی‌ام اوج می‌گیرد، بنا به وعده ناشرم که مرد خوبی هم هست، تنم را تا غرفه‌اش کشاندم. جای کتاب‌های امثال من، پشت اغذیه‌فروشی‌ها و بساطی کنکوری‌هاست. پرنده پر نمی‌زند، گاهی کودکی که دست مادر را رها کرده شاید به دالان تنگ و نمور کتاب‌های ما فرار کند و از پی‌اش مادرش دوان شود و چه بسا راهرویی که به کتاب‌های امثال من تعلق دارد، رونقی از جیغ و تنبیه به خود بگیرد و ما که منتظر مخاطبانیم، مادر را از «تنبیه بدنی» منصرف کنیم و... این تصویری بود از نمایشگاه کتابی که من امسال دیدم. سال‌های قبلش را نمی‌دانم.

من در نمایشگاه نماندم. راستش، بوی تند ساندویچ‌های نیم‌خورده و عرق تن جمعیتی که نه من و نه خودشان نمی‌دانند چرا آنجا هستند، مجال ایستادنم نداد. خاصه آنکه از پشت حصار غرفه، صدایی می‌آمد. مردی عروسک‌گردانی می‌کرد برای کودکان؛ مردی دم‌کرده از هرم گرمای اجبار پوشیدن پوستین حیوانی که نمی‌دانم چه بود. مرد عروسک‌نما به لطف پاشیدن آب از حفره دهان پوستین، لختی خنک می‌شد و از این حرکت کودکان به قهقهه می‌افتادند که مثلا «عمو خرس» یا «خاله سنجاب» آب خورد. من اما نفهمیدم عروسک چه جانوری بود، خرس بود یا سنجاب. هر چه بود کودکان، این کودکان پدرگریز، حظ می‌کردند با خاراندن سرش.

قبل‌تر‌ها هم نمایشگاه همین بود. جای تفریح کودکان و پیک‌نیک مجانی و ساندویچ ارزان و دمی لمیدن در چمن لچکی‌های آسفالت‌زده با آن هیبت زرد شده و لگدکوب. تنها فرقش آن بود که به غرفه‌های ناشرانی که کتاب‌های امثال من را می‌فروختند، حرمت بیشتری می‌دادند. جایی هم بود که بنشینیم، با ناشر، با امثال خود، با تک و توک مخاطبان‌مان گپ بزنیم و شاید چای هم برای‌مان بیاورند و سر آخر وعده کنیم به دیدار مجدد برای هفته بعد، اما به سال بیفتد، اگر زنده ماندیم. بعد بیفتیم در ورطه طولانی‌ترین راهپیمایی گرمازده و متراکم، لابه‌لای لگدشدن پاها و بوی تند تن‌ها و زنانی که در دو دست، کیسه‌های بزرگی از کتاب‌های قطور دارند و مردانی که با متصدیان دکه سیم‌کارت فروشی و وام کم بهره بانک فلان و قرعه‌کشی جهیزیه موسسه مالی بهمان، چانه می‌زنند و کاغذ‌های تبلیغاتی را می‌کاوند، با همان دقتی که شاید بتوان کتاب دانته را حفظ کرد تا مگر سرخوش و شاد از قول و قرار با متصدی جوان و بی‌حوصله و پس از پر کردن فرم‌های ثبت‌نام، به سمت دختران دم‌بخت‌شان که آن‌سو‌تر، این پا و آن پا می‌کنند، روان شوند. طفلک دختران، زیر این آفتاب تیز با آن کیسه‌های مملو، حتی حوصله شنیدن توفیق پدر برای کشف رموز چگونگی شرکت در قرعه‌کشی ماشین رختشویی را ندارند. اما امسال با وجود بیزاری‌ام، ناچار به رفتن بودم. پای هیچ غرفه‌ای نایستادم. خسته‌ام از دیدن کتاب‌های کنکور، چگونه لاغر شوید، دستور آشپزی کم‌کالری، راز موفقیت، 10 راه آسان برای پولدار شدن، قورت دادن پنیر و قورباغه، انگلیسی برای کودکان، هنر دوست‌یابی، باغبانی گیاهان آپارتمانی و طراحی داخلی برای خانم‌های خوش‌ذوق و...

من رفته بودم تا یک جلد از کتابی را که با هزار «رنج» (در وجه ملموس و مادی آن) ترجمه کرده بودم و پس از ده‌ها بار تماس با ناشر و طی کردن اضطراب شورای نظارت و خواهش و تمنا برای رساندن به‌موقعش به چاپخانه و گرفتن با عجله‌اش از صحافی و... بگیرم. برای امثال من، نشر کتاب هنوز واجد معنای صیانت از نفس و مقاومت و... را می‌دهد. اما این بار ذوق آن را داشتم تا صفحه تقدیم‌نامه را قبل از دیدن هر عبارت دیگری بخوانم. برای امثال برای من همین چیزهای دلخوشی است. اینکه رنج نگارش و ترجمه را سر آخر به کس یا کسانی که دوست‌شان داریم، تقدیم کنیم. برای امثال من دست‌کم یک‌سال آزگار طول می‌کشد تا کلمات و پیکر‌بندی‌شان را در قالب کتاب با دست لمس کنیم و چند نسخه را بی‌پرداخت پول از ناشر بگیریم. اما این لحظه می‌تواند تنها با یک خطای کوچک، تنها با یک حرف، به ویران‌کننده‌ترین دقایق عمرمان بدل شود: من کتاب را، من این یک‌سال عمر را به «درنا ضیایی» دختری که پنج سال از مرگش می‌گذرد، به خاطره جاودانش، به کودکی‌ام، به کودکی مشترک‌مان تقدیم کرده بودم، اما در کتاب نوشته بود: «درنا صفایی».

روی پله‌های نمایشگاه، زیر بی‌رحمی آفتاب و عربده، پشت به بازی مرد عروسک‌نما و کودکان، روی تلی از تبلیغات قرعه‌کشی نشستم و تنها کاری که از امثال من بر‌می‌آید را کردم؛ تا عصر گریستم و فراموش کردم که ساعت‌ها از زمان خوردن قرص‌های افسردگی‌ام گذشته است:

از نادر فتوره چی

 ..................................

راستش روزگاری دور ,  محبوبترین نویسنده ام ژان پل سارتر و محبوبترین کتابم شیطان و خدا ی او بود که یکی از ده اثری بود که در دوران دانشجویی , بنا بر تکلیف پکی از اساتید دانشکده ی تلویزیون و سینما , یعنی استاد  فرمان آرا بار ها و بار ها آنرا خوانده و لذت برده بودم ... حالا خیلی جالب است که به دنبال جایی هستم تا افتخار و  لذت خواندن کتابی درباره ی سارتر با ترجمه ی پسرم  را صد چندان کند

نزدیک به هفت ماه است که در خانه ی جدید زندگی می کنیم ... خانه ای که  بیشتر حس زندگی در یک ویلای لوکس و بزرگ به آدم دست می دهد تا خانه ای در شهر ... این  خانه , خانه ای  است دوبلکس با کف های  پارکت که یک شومینه کلاسیک  در انتهای سالن آن قرار دارد ...  جالب است که هم از طبقه ی بالا و هم از طریق طبقه ی پایین  که اطاق خواب ها در آن قرار دارند , می توان  به باغ دست رسی داشت ...  باغی بزرگ با درختان قدیمی  ...

پرده را کنار می زنم و باغ را میبینم که در پرتو  ملایم و لذت بخش آفتاب بیدار شده و بهار را با همه ی دل انگیزی اش به نمایش گذاشته ...  بهاری که به جای شوق در دل من اندوه به خواب رفته ای را تلنگر می زند ... اندوهی که نمی دانم سببش چیست ... شاید دلیلش تناقضی ست میان دل بستن ها و دل بریدن ها  ... و شاید ناپایداری بشر و قدرت پایبندی های انسانی  ... همه عوامل برای تولد شعر موجود است اما افسوس که دیگر شوق شعری  در من زبانه نمی کشد ... شعری که پیش از این زمان و مکان برایش مهم نبود و گاه  از خواب بیدارم می کرد و در غیررمانتیک ترین جا ها مرا به شاعرانگی می کشاند ... اما موسیقی باغ یا بهتر بگویم موسیقی طبیعت که در این باغ جاری ست , از هر آهنگی برایم همیشه گوشنوازتر است ... ملغمه ای از خش خش عبور نسیم از میان برگ ها و همهمه ی پرندگان و جیرجیرک ها و زنبور ها و آواز کارگری دلتنگ در ساختمان نیمه ساخته ای که صدایش را در کوچه رها کرده و کمی بعد صدای هواپیمای تنبلی که از دور دست ها به آسمان بالای سرم  نزدیک شده و موسیقی باغ را تحت اشعاع قرار می دهد و بعد با عبورش  صدا کاملا محو شده و دوباره باغ و ساکنان پیدا و نهانش سمفونی بی بدیل خود را  همزمان و همآهنگ اجرا می کنند ... این خانه با این باغ و درختان قدیمی  و فضای سر سبزش انگار بهشت پرندگان است ... پر طراوت و امن و عطر آگین ...  کتاب عزیز نادر در دستم , روی تابی که در انتهای باغ , ساکت و تنها ست , می نشینم ... با اولین حرکت ها , طعم شیرین و از یاد رفته ی تاب خوردن در کودکی را دوباره می چشم و به آن دوران طلایی پرتاب می شوم... زمانی که  هیچ تصوری از آینده نداشتم و برای خودم یک سری خیالبافی هایی داشتم که بیشتر تاثیر از فیلم هایی هالیوودی که آن زمان دیدنشان خیلی رایج بود گرفته بودم ... اما اکنون در این مقطع از عمر که سودا ها و رویا های شخصی کمی دست از سر آدم بر می دارند , می بینم افتخار مادر فرزندی همچون نادر فتوره چی بودن و  لزت خواندن کتاب چگونه سارتر بخوانیم او  روی این تاب و در این باغ زیبا الحق که غنیمتی ست بزرگ و  نادر ...


 
 
این قافله ی عمر عجب می گذرد
نویسنده : ... - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳٩٠
 

این قافله ی عمر عجب می گذرد ... صبح ها دیر از خواب بیدار میشم ... حدودای ده ... البته منهای ساعتی یک بار بیدار شدن برای جوابگویی تلفنم ... این بیدار شدن ها اولش اذیتم می کرد و مانع ادامه ی خوابم میشد اما حالا بعد از یکسال چنان عادت شده که دیگه اصلا حس نمیشه و حتی مانع پیگیری همان خواب و رویایی که میدیدم هم نمیشه ... این ماجرا یه درس عجیبی با خودش برام داشت  ... درس اینکه زمان کیفیت و کمیت ثابتی نداره و  می تونه بر اساس شرایط موجود تغییر کنه ... مثلا به سرعت برق بگذره و یا آنقدر کش بیاد که انگار  ساعت خواب رفته و کوکش تمام شده ...  مثلا امروز اولین تماس همتای دره گز ی ام در ساعت هشت و نیم بود ... در حالت خواب و بیداری جوابش را دادم و منتظر موندم تا تماس 2 دقیقه ای , طبق روش و اصول کارمان , به طول بیانجامد , و بعد تلفن را قطع کردم  و  با این فکر که زنگ بعدی  رفت تا یک ساعت دیگه , چشمام رو  بستم و رویای نیمه تمامم را دوباره پی گرفتم  ... اما در کمال تعجب , تنها بعد از 5 دقیقه صدای موبایلم دوباره در اومد ... عجیب تر این که  فاصله ی زمانی بین این دو تماس نه 5 دقیقه که در واقعیت بیش از یک ساعت بوده اما من در حالت خواب آن فاصله را تنهاپنج دقیقه حس کرده بودم ... نه به آن 2 دقیقه که به نظرم دو ساعت اومد و نه به این یک ساعت که در تصورم تنها 5 دقیقه طول کشید ...   زمان می گذرد بی آنکه بتوانیم حسش کنیم  ...  

آن روز های سیاه   , زمان چه دیر می گذشت ... باور نمی کنی اما پنهانی , بی آنکه بهم بگوییم ,لحظه ای  نبود که به فکرت نباشیم ...  لحظه هایی بود که می خواستیم قلبمان را بدریم تا شاید حس خفقان غیر قابل تحمل را کمی تسکین دهیم ... خلاصه کنم تا تو آنجا بودی و ما اینجا  , بغض بی صدایی در گلوی ما نشسته و مجال نفس از ما گرفته بود ... به هر چیزی چنگ می زدیم تا شاید دمی سرمان گرم شود و به تو نیندیشیم اما باز می دیدیم که به هر بهانه و هر دلیل , بی جا یا باجا , به تو می اندیشیم  ...   مجسمت می کردیم که با چه دشواری لاعلاجی روبرو بود و چه محکم باید می بود که آن همه را تاب آورد ... و شگفت آنکه آورد ... تاب آورد ...  خدا را شکر , چه قدرتمند همه ی سختی های مرد افکن را تاب آورد ... شاید, چرایی بزرگی مایه ی تحمل  آن چگونگی غیرقابل تحمل بود ؟! ... شاید با خود بگویی چه ربطی به ما دارد اما اینک که زمستون سر اومده  حسی از سربلندی در تک تک یاخته های وجودمان , همان هایی که شاید تو بد ترین دشمن خودت می شماری شان , موج می زند و با همه ی گرفتاری های ریز و درشت زندگی,  قلبمان از اینکه در آغوش خانواده هستی ,  پنهانی سرود می خواند و  از صمیم قلب شادیم  ...به همان اندازه که با تلاش و کمک تو ,  آن شب  , ما هم  نورچشم مان را در آغوش خود بگیریم ...  برای همیشه بابت آن شب قلبا از تو متشکر هستم و بدان که دعای من همیشه بدرقه ی راه تو خواهد بود  ... شاید هرگر تو ندانی و شاید نرسد روزی که در برابرهم بایستیم و به اشک و شوق  بگوییم ... از آن روز ها , یعنی فاصله ی زمانی آخرین روز اقامت ما در  خانه ی قدیمی  تا  روز های پایانی سال 89 که سر اومد زمستون ...


 
 
مدل جدیدی از زیستن
نویسنده : ... - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩
 

خیلی وقت است از ته دل نخندیده ام ... خیلی وقت است از شعف , بی اختیار نرقصیده ام ... وسط اون همه نابسامانی که یک دگرگونی بزرگ مثل تغییر محل سکونت ایجاد می کنه , خسته از جعبه جعبه کردن وسایلی که قرار بود بیشرشان دور ریخته شوند , اما دیدیم که دور ریختن خاطرات ناممکن است و ما به اونا دلبسته ایم , چشمم می افته  به  همشهری جدید ...از اونجایی که این روزنامه تکلیفش با خودش روشن نیست , معمولا چیزی برای خوندن نداره ... الا اگهی ها... مثل فیلم هایی که معلوم نیست برای گیشه و مخاطب عام ساخته شدن یا  یا برای جشنواره ها و مخاطب خاص ... به هر حال وجود ضمیمه ی پربرگ آگهی تیراژ فروش  همشهری رو تضمین می کنه ....  سر سری یه نگاهی به همه ی ورق هاش می اندازم و تازه  می خوام برم سراغ آگهی ها که واقعا خیلی شانسی ,  چشمم می افته به یک خبر که به شکل نوشته ای باریک بالای بالا صفحه که تقریبا چسبیده به سطر تاریخ روزنامه ...می خونم :

آخرین مهلت ثبت نام قبول شدگان ارشد دانشگاه آزاد در روزهای  ...

آخرین مهلت ؟ اصلا اسم ها کی اعلام شده که امروز و فردا آخرین مهلت باشه ... میرم سر کامپیوتر و سایت دانشگاه آزاد و اسامی قبول شدگان و اسم شاهرخ و بعععععععععععله ...  در همان انتخاب اولش قبول شده ... کارشناسی ارشد کرج رشته ی زراعت ...  خودش خونه نیست ... موبایلش رو می گیرم و ناموفقم... خاموش می باشد ... حتما شارژ نداره ... موبایل دوستش رو می گیرم در دسترس نمی باشد ... صد بار سعی می کنم باز هم ناموفق ...  نادر رو می گیرم ... خیلی خوشحال و متعجبه ... چون همه ی ما شاهدیم که شاهرخ برای کنکور ارشد تلاش خاصی نکرده ... نه کلاس کنکوری نه تستی و نه حتی نیم نگاهی به کتاب های ترم آخر ... حق هم داشت ... پاس کردن ٢٢ واحد ترم آخر کارشناسی در آستارا  واقعا خسته اش کرده بود ... و او بعد از اطمینان از پایان دوره ی کارشناسی اصلا کتاب ها و جزوه هاش رو همنجا تو آستارا به یکی از دوستاش داده و پاشده  اومده تهران  ... بعد هم  با همان معلومات ترم آخر , رفته کنکور داده ... و قبول شده ...واقعا شده ؟ اونهم انتخاب اول ؟ بله صفحه ی قبولی جلو چشمامه ...   از نادر می خوام بره تو سایت و یک بار دیگه مطمئن شه ... میگه :

_ مامان جان خنگ بازی درنیار صفحه ی قبولی جلو چشمای هردومون هست ...

و باز  میگه :

_ درسته که ظرفیت دانشگاه ها یه کم بیشتر شده اما با این همه داوطلب یعنی ۵۵٠,٠٠٠نفر , و این همه دواطلب  سهمیه ای ,   قبول شدن هنوز کار سختیه ...  میگه:

_  شاهرخ شاهکار کرده و خودش هنوز خبر نداره ... من سعی می کنم  پیداش کنم ... 

فردا آخرین مهلت ثبت نامه ... میرم  مهدی رو که تازه رفته چرتی بزنه رو بیدار می کنم  و بهش خبر خوش رو میگم ... بعد از کمی گیج زدن مطلب  می افته ...

 :_خودش کجاست ...

 :_ پیداش نمی کنم ...

حالا نوبت اونه که  شروع کنه به گرفتن و گرفتن موبایل ... ناموفق ... دیگه کم کم آثار عصبانیت توی چهره اش داره پیدا می شه ... زیر لب به شاهرخ بد و بیراه می گه ... بهش تذکر می دم که:

_ به همین زودی یادت رفت ... به جای خوشحالی داری خون خودت و من رو کثیف می کنی؟ که ...

_شاهرخ , پدر سوخته , کجایی؟ زود بیا خونه !

:_ مگه اتفاقی افتاده ؟

:_ بله جنابعالی ارشد قبول شدی

که صدای قهقهه ی خنده است که فضای خانه ی ما را پر می کنه و من می بینم بی اختیار لابلای جعبه ها و  اسباب های ولو در سطح خونه  دارم می رقصم  ... وسط اسباب کشی و هزار تا کار , ناگهان یک اینترلود زیبا ...

فردا صبح زود تو راه کرج  سرمو چسبوندم به شیشه ی ماشین و دارم فکر می کنم ...دیروز این موقع اصلا نمی تونستم فکرشو بکنم که در این حالت باشم ...  من بودم و اون همه جعبه ی موز و اسباب هایی که تند تند باید بسته بندی می شدند ... گاهی یک شیئ کوچک خاطره انگیز , ساعت ها منو می برد به  گذشته ...اون بخش از زندگیم مثل فیلم از برابر چشمام رد می شد و با آهی از سر  حسرت و گاه اندوه به اکنون بر می گشتم  ... صبح خودم خواستم با مهدی و شاهرخ همراه باشم ... روز مهمی بود ... روزی که  مدل جدیدی از زیستن در برابر ما قرار گرفته بود  ...  اعزام به خدمت سربازی اول اسفند رو بگو؟! ...  فعلا که افتاد عقب ...  به دو سال دیگه ... تا اون موقع هم خدا بزرگه ... با خودم فکر می کنم وسط اون همه کار و گرفتاری  اگرخیلی شانسی همشهری رو  بر نمی داشتم بخونم  و چشمم به اون نوار باریکه خبر آخرین مهلت ثبت نام نمی افتاد و اگر مهلت ثبت نام رو از دست می دادیم ؟ وای نه ...  مثل همیشه دست های برتر سرگرم کار خود هستند ... و اینکه « همه چیز با یکدست نوشته شده» ... اینکه خداوند هیچوقت دیر نمی کنه ... و اینکه نزد خداوند همه چیز ممکن است و و و ...


 
 
مرگ تدریجی
نویسنده : ... - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٩
 

تا چشم کار می کرد شوره زار بود ...  انعکاس آفتاب تیز ارومیه , بر سفیدی درخشان بلور های زیر نمک  , در سطح صاف و یک دست زمین خشکی که روزگاری نه چندان دور بستر دریاچه ی بی نظیر ارومیه را تشکیل می داد ,  چشم را می آزرد ...و من ,  با ناباوری , به چشم خود  مرگ تدریجی  دریاچه ای را که  از بدو تولد , آن را دیده و  به حضورش دلخوش و معتاد بودم ,  می دیدم ... آن روز ها ,  همواره فکر می کردم این آبی بیکران شور , از ازل بوده و تا ابد خواهد بود  ... دریاچه ای با هزاران جزیره ی کوچک و بزرگ که در کمال شگفتی , از چشمه های متعدد آب شیرین برخوردار هستند  که همین  راز بقای حیات وحش بی نظیرش در طول قرون و اعصار بوده است ...   صاحب نظران , علت عمده ی بروز این فاجعه ی زیست محیطی که می تواند به فاجعه ی بشری منتهی شود را نتیجه ی ساخت بی رویه  سد روی هشت رودخانه ی بزرگی می دانند که پیش از این با سخاوتمندی به بزرگترین دریاچه ی نمک جهان می ریختند و این زیستگاه بی بدیل را زنده نگاه می داشتند ... اکنون با بستن  سد  بر روی این رود ها ,  بی آنکه  کار کارشناسی انجام شده باشد  و بی  در نظر گرفتن پی آمد های قابل پیش بینی این رفتار خصمانه با طبیعت  ,   ورودی آب  به دریاچه , بسیار کمتر از میزان بالای تبخیر آن شده  تا آنجایی که  دریاچه ی ارومیه در حال جان دادن در برابر چشم دوستدارانش است ... این بی تدبیری  بزرگ , می رود که  خیلی زودتر آنچه فکر می کنیم , زمین  و ساکنان  این تنها کره ی مسکون را  از وجود و حضور این  پدیده ی  بی جایگزین طبیعی محروم گرداند  ... از پریروز  که از ارومیه بازگشته ام مدام  صدای زمزمه ی دریاچه  در گوشم طنین می افکند  که با هر نفس ضعیفش می گوید : آب ! آب ! آب

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم سردرد شدیدی داشتم... یه سردرد عجیب ... گاهی چنان دیوانه وار شقیقه هام نبض داشت که فکر می کردم الانه که مغزم منفجر بشه و دقیقه ای بعد اصلا خبری از درد نبود ...گلوم هم درد می کرد ... یه درد خفیف شبیه بغضی پنهان  که بهش اعتنایی نشده باشه   ... باید  فکر چاره ای می کردم ... ناگهان  جرقه ای تو ذهنم روشن شد  ...این درد فقط با همدلی و همدردی  تسکین می یافت ... گونه ی دردم  را می شناختم ... آری نیاز به همدلی داشتم ... همدلی و درک بدون قضاوت و  بدون نصیحت و بدون پرداخت هزینه ی سنگین معمول برای افشای راز ...  غیر از  وبلاگم یعنی « قدمی بی تردید » م با کی می تونست این همه صمیمیت اتفاق بیفته ؟ ... منظور من از وبلاگم یعنی مجموعه ی  هر آنچه می شود نوشت و خواند و حس کرد و باز خورد گرفت ...این  یعنی نفس کشیدن در فضای دوستانه و صمیمانه ی  دریاچه ی عظیم پرشین بلاگ  که به تدریج و با  سر ریز رودخانه ی  اندیشه های گوناگون استفاده کنندگانش  , اکنون دیگر به اکوسیتمی بی نظیر, بدل شده است ... و گروه دوستان وبلاگی ام ,   با ارزش ترین هدیه ای ست که افسوس گاهی در برابر انتخاب بزرگ زندگی ام یعنی  انتخاب بین عشق و وظیفه  ناچار  به عقب نشینی شدم و حضورشان را تنها در اعماق دلم  و در تصورات و رویا های بریده بریده ام  , دنبال کردم و  جشن گرفتم  ... و البته نا گفته نماند که  گاهی حسم  چنان واقعی بود که بین رویا و واقعیت گیر می کردم ... اینکه واقعا این گونه دوستانی داشته و دارم ؟  این همه صمیمی ؟ مثل دوستان «شبکه دو» یی ام  ؟ دوستانی که به آزادانه ترین شکلی با اونا خودم بودم و فقط با قدمی بی تردید توانستم دوری شان  را تحمل کنم  ... آری ... به یاری پرشین بلاگ و قدمی بی تردید ,  موفق شده بودم برای آن اندازه از صمیمیت گمشده  ,  جایگزین پیدا کنم  ... 

 از همان فروردین ٨٢  , یعنی روز های آغازین تولد وبلاگم ,   قدمی بی تردید , برای من نه دفتری برای نوشتن که  مکانی اثیری  شد برای آشنایی  و یافتن  کسانی  که  روحم اونا رو  بدون شائبه ی مشخصات ظاهری  و فقط ار طریق ناب ترین اندیشه ها شان با وسواس , انتخاب کرد ... ما , خیلی زود , با نوشتن صمیمانه  از افکار و احساسات مان ,   روح یکدیگر را لمس کرده و به این ترتیب شدیم بخش مهمی از یکدیگر  ... بعد از چشیدن طعم جدایی ها و درد های عشق , دیگر همه دیگر میدانیم ,  این کیفیت گرانبها  وقتی روی دهد دیگر غیر قابل  برگشت است  ...  تداخل روح ها در یکدیگر غیر قابل تفکیک  است ... از آن پس , با هم و دست درست هم , در پناه هم ,   از گذر گاه رنج ها  گذشتیم  ... هر چند  اکنون ظاهرا مدت هاست از هم دور افتاده ایم اما من همچنان به خود وعده  میدم که این جدایی نا خواسته روزی پایان خواهد یافت و من دوباره در دریای  زلال صمیمیت  این اندازه از دوستی  کمیاب , غوطه ور خواهم شد  ...معنی این احساسات اینه که , ما , گروه دوستان معدود , از آن پس ,  برای هم هستیم ...  بی آنکه این برای هم بودن دیده شود , اما مطمئنا  در دل هایمان حس می شود و همچنان باقی است ...  پس روشن است که ,امروز صبح ,  مثل همیشه به هنگام نیاز به همدلی , با چه هیجان  عاشقانه ای که مدت ها بود در خود ندیده  بودم به طرف کامپیوتر کشیده  شدم ...  بعد از انجام یه سری کار های واجب , با یه فنجان  قهوه و یه سیگار  روشن و به کمک  موسیقی  دلنشین و خاطره انگیزی  که بتونه  رنج های ته نشین شده در اعماق روحم رو به حرکت در بیاره ,  رفتم تو بخش مدیریت پرشین بلاگ , که خوندم ...

مالکیت سایت پرشین بلاگ به عنوان نخستین سرویس دهنده وبلاگ فارسی از طریق پیشنهاد و مذاکره واگذار می گردد ...

این خبر  تو ذهنم چه پژواکی پردامنه ای  دارد ؟! ... با خودم پردازش اش می کنم تا بتوانم هضمش کنم ...  پرشین بلاگ داره به مالکیت شخص یا گروه دیگری در میاد که بتونه بالاترین رقم  رو پیشنهاد بده  و در مزایده برنده بشه ... تکلیف پرشین بلاگ که روشنه و پیداست که  چه سرنوشتی  داره میره پیدا کنه ...  اما تکلیف ما چی؟ ما که در روز های  آغاز تولد این پدیده ی شگفت انگیز , بهش  دل باختیم و سرمایه گذاری عاطفی روش کردیم  ... از همان ابتدا  قدم به قدم در آن رشد کردیم و باعث رشدش شدیم ... با آن بزرگ شدیم و  در آن ریشه دواندیم و با اعتمادی  که بهش کردیم , از  غصه ها و شادی هایمان نوشتیم و  به این شکل نه فقط توازن روحی مو نو  بر قرار  کردیم بلکه به آن نبض تپنده بخشیدیم  ...  این اکوسیتم  , از زنجیزه ی اذهان همه ی ما یعنی  کاربران گوناگونش کم کم تشکیل شد , به گونه ای که  بدون حضور حتی یکی از آن گونه ها ,  وضعیت موجود  زیستی آن بهم  خورده , و حیاتش به خطر خواهد افتاد ...   آیا ما آن را همچنان مکان مناسبی برای ادامه ی راه  خواهیم یافت ؟ پرشین بلاگ شاید در ابتدا  یک شرکت خصوصی  به حساب می آمد اما فراموش نشود که بی توجه و اعتنا و اقبال کاربرانش ,  مگر  به این شکل در می آمد و این گونه رشد می کرد و به این غنا میرسید و  این می شد که اکنون هست ؟   ...  روح  تک تک ما در پیدایش  اثر هنری  بکار گرفته شده  و اندیشه های ما  در تار و پود  این قالی ابریشمین  گره خورده   ... ما با اشک هایمان آنرا آبیاری کردیم و با انرژی شادی هایمان به آن تابیدیم و سر سبز نگاهش داشتیم ... تا اکنون که تبدیل شده یه باغ  همیشه بهار پر طراوت  و عطر اگینی  که در هر گوشه اش گلی نایاب   و  گیاهی گرانقدر روییده و بر غنای آن افزوده ...  سئوال های زیادی تو ذهنم میاد ...مثل این که :  میشه جلو این اتفاق رو گرفت ؟  آیا از دست ما کاری بر میاد؟ و ,  چه کسی  یا  گروهی این همه پول داره  که از مزایده روز پیروز بیرون بیاد؟  الان چیزی که حس می کنم یه حس نا امیدی و نا کامی  توی رگ هامه  ...و یه بغض ناشی از حسرت و اندوه تو گلو ... بغضی که وقتی ناگهان چیزی رو از دست بدی بهت دست میده  ... چیزی که تا اون لحظه ازرش واقعیش رو درک نکرده بودی و نمی دونستی بودنش این همه برات مهمه  ... از خودت می پرسی : چرا از بودنش به قدر کافی لذت نبردم؟ ... چرا قدرش رو نفهمیدم؟  مخصوصا این اواخر ... اینجا  باغ مخفی قلبم بود ... چرا تو این  هشت سال جایگاه واقعی داشتن این باغ مخفی  رو تو زندگیم ندیدم ؟... چه هشت سالی ؟!   هشت سالی بدون داشتن این موهبت  الهی ,  یعنی یه صندوق امانات برای  روحم , برای من نمی گذشت ... جایی که از همه ی آنچه که معمولا در هیچ جای دیگه و با هیچ کس دیگه نه گفته  و نه نوشته میشه , در اینجا گفتم و نوشتم ...اکنون , مانده ام که  دیر یا زود اگر تصمیم صاحبان قانونی و نه واقعی پرشین بلاگ عملی شود ,  ایا همچنان  جویبار  اندیشه های گوناگون به این دریاچه, خواهد ریخت و یا با اندوه بی پایان , باید شاهد مرگ تدریجی این دریاچه ی بی کران نیز مانند دریاچه ی ارومیه , باشیم ؟  

 

 

 


 
 
ترور و تفکر
نویسنده : ... - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ،۱۳۸٩
 

دومین کتاب نادر ,  پس از مدت ها انتظار , چاپ شد و شد آبی روی آتش دل ما ... راستش مدتیه تو خونه ی ما انگار داره گرد باد  می وزه ... ما توی اون گرد باد زندگی می کنیم ... توی  اون گرد باد مهمونی میریم و مهمونی میدیم و  بامزه اینکه  حتی یاد گرفته ایم که با مهارت  توی گرد باد بنشینیم  , فیلم ببینیم و کتاب بخونیم و و و  ...

  نقش کتاب برای من همیشه پر رنگ بوده  ... مثلا   این آخری ها , دارم یه کتاب می خونم که شده  برام  مثل یک حیوان دست آموز  ... او ,  همیشه پای تختم  وفادارانه  به حالت خوابیده  , همه چیز رو زیر نظر داره   و هر وقت خطری برای افکارم پیش بیاد مثل هجوم افکار منفی و نا امیدی و  حس بیچاره گی , بار ها   ازم دفاع  جانانه کرده  ... وقتی  دچار استیصال می شم , راهکار یادم میده , کمکم می کنه مسئله رو از زاویه دیگری ببینم و و و ... جالب تر اینکه  رابطه ی ما یک رابطه دو طرفه است یعنی مثل دو دوست صمیمی و نزدیک ,  متقابلا با هم  حرف  می زنیم ... یعنی نه فقط او با من بلکه  خیلی وقت ها پیش اومده که منم بعد از خوندن بخشی از کتاب , ناگهان ضربان قلبم بالا رفته و خوندن رو متوقف کرده ام و چشمام رو  بسته ام و  و رفته ام  تو ذهنم و یه خاطره یا چیزی  از تو فایل های آرشیو شده  ی ذهنم کشیده ام بیرون  و  براش تعریف کرده ام    ... دیروز , توی همین کتاب چیز جالبی خوندم که بی ربط به اوضاع این روز های زندگی ما نیست   : _  وقتی تو زندگیت یک ماجرای مزاحم داری  , بدان که در رسیدن به خواسته ات  قدرتمند تر عمل خواهی کرد _  ... بعد , از یک آهنگساز بزرگ مثال  زده که هر وقت می خواست قطعه ی جدیدی بسازه ,  درست در لحظه های  ناب طلایی   خلاقیت   ,   می رفت و یک جارو برقی روشن می کرد و می گذاشت پهلوی پیانو اش  و شروع می کرد به نواختن نت ها تو همان سر و صدا و خلق اثر!!!

حالا حکایت ماست که تو گردباد نه فقط داریم  زندگیمونو  می کنیم , بلکه  کتاب هم می نویسیم ...  اسم کتاب نادر است  :

ترور و تفکر  

  کتاب حاوی چند مقاله در باب ترور و تفکر است که از فیلسوفان معاصر , تری ایگلتن , یورگن هابر ماس , نوآم چامسکی , سوزان سونتاک , هانا آرنت و ژاک دریدا انتخاب و  توسط نادر فتوره چی و امیر هوشنگ  افتخاری راد گردآوری و ترجمه  شده است  ... من کتاب رو هنوز نخوندم  و بی صبرانه منتظر فرصتی هستم که بخونم و نه فقط از مطالب کتاب لذت ببرم , بلکه از اینکه نادر , با همه ی طوفان هایی که بویژه این اواخر شدید تر در زندگی خصوصی و اجتماعی مان  وزیده , آن چنان ذهن قدرتمندی داره که نه فقط مقهور طوفان نشده ,بلکه توی اون وضعیت بی ثبات , نمایشی از  ثبات درون داده  و اثر مکتوب ماندگار ارزشمند خلق کرده ...  نمی دونید چه حس عجیبی ست حس اینکه فرزند ادم که روان شناسان  فرزند را کارنامه ی یک آدم می خوانندش  ,  به عنوان یک روشنفکر واقعی , سهم خودش را در آگاه سازی  مردمش  که اولین پایه ی رسیدن به حقوق انسانی در هر جامعه است , به بهترین شکلی ایفا کند  ... حسی  مخلوط از عشق  و  غرور و افتخار  ...    

کتاب , توسط نشر چشمه چاپ و منتشر و  هم اکنون  در کتاب فروشی های معتبر بفروش می رسد ...


 
 
زیبایی ...
نویسنده : ... - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

خیلی وقته جواب ام ار آی ام حاضره ... عکس رادیولوژی معمولی که  ترک های ریز ناشی از شکستگی احتمالی  استخوان های پایه ای  ستون فقرات  در آن دیده می شود  را هم همین دیروز بلاخره موفق شدم تهیه کنم ... خیلی سخت بود ... بعد از یک شام ساده از ساعت هفت شب دیگه هیچی نباید می خوردم  و بعد از یک ساعت یک شیشه روغن کرچک با طعم مسخره ی توت فرنگی که حالمو  حتی بو کردنش بهم می زد چه برسه به یک جا سر کشیدنش باید می خوردم و بعد هم هشت تا قرص دایمتیکون رو جفت جفت هر یک ربع ساعت باید می جویدم ... یک ماه این برنامه ی نفرت انگیز رو عقب انداختم تا بلاخره درد امانم رو برید و بلاخره پریشب  بعد از پیاده کردن آن پروسه ی چندش آور  صبح زود راهی بیمارستان تهران پارس  شدم ... در بیمارستان دخترکی  مثلا زیبا با دماغ بد عمل کرده اش بهم جواب منفی داد و گفت : ما نمی تونیم از شما عکس بگیریم و باید جای دیگه برید ... دلم می خواست با اشاره به دماغ زشتش  و با گفتن جمله ای کنایه آمیز  ازش انتقام بگیرم اما یک دفعه دیدم این  یک قتل  عمد به حساب میاد و این مجازات به اندازه ی جرم نیست و اگر هم هست عمدی نیست ... قتل روح  دختری که برای زیبا تر شدن و کسب اعتماد به نفس بیشتر ,  با صرف پول اندکی که  حتما به زحمت جمع کرده بود  , و از سر ناچاری برای ارزان تمام کردن , دماغش  را به ذست دکتری بی تجربه سپرده , و نتیجه چنان شده که مطمئنم با دیدن دماغ مصنوعی او  هر دختر جوان دیگری که  قصد خلاصی از شر بینی بد فرمش را داشت , بلافاصله  از جراحی منصرف می شد  ... ناچار بی آنکه چیزی بگم  راهمو کشیدم و رفتم یه رادیولوژی دیگه  ...  تا اینکه نزدیکی های ظهر  رسیدم به  یک مرکز جدید التاسیس جراحی های محدود  در فلکه ی اول تهران پارس  ... در آسانسور کارکنانی را  دیدم  که چه زن و چه مرد , با قابلمه ی غذا در طبقات  مختلف پیاده و سوار می شدند ... کاملا پیدا بود  این رفت و آمد ها  برای صرف ناهار  در کنار دوستی یک دل است تا  در محیطی دلنواز  و لبریز از احساست دوستانه  , برای مدتی کوتاه از کار سخت و طاقت فرسا فاصله بگیرند   ... نا امیدانه از مراجعه ی بی موقع ,  در  طبقه منهای دو , در  عوض دختری که میزان مهربانی اش بیش از  انجام وظیفه و زیاد تر  حد لازم برای جلب مشتری بود  , پذیرای من شد ...  و  در زمانی بیش از یکساعت , تا عکس ها را با تشریح دقیق پزشک  متخصص به دست من نداد آرام نگرفت ...  عکس هایی ایکس _ ری  از  ناحیه ی کمری  آن هم  از سه جهت ! که  تعدادشان به شش قطعه  می رسید  و  حتی به دلیل خراب شدن  , چند بار هم تکرار شد ...   وقت ناهار او را ربوده بودم اما دخترک  با  همه ی  بیگاری سختی که بر او تحمیل کرده بودم ,  با من به مهربانی رفتار می کرد ... برای این همه رفتار خوشایند حتما مرا در خیال به جای مادر واقعی اش نشانده بود و  گویی برای مادر بود که این چنین دلسوزانه , تلاش می کرد و خم بر ابرو نمی آورد ... رفتاری که در ایران بعید است با آن مواجه شویم ... بویژ]ه در آن ساعت از روز  ... نمی دانستم   با چه کلماتی از این همه لطف تشکر کنم ... دخترک ,  در مقایسه با دختر های دیگر حاضر در آن مرکز , چه کارمند و چه مراجع , در لباسی نه چندان نو  ,  در نگاه اول نه فقط زیبا که معمولی هم نمی نمود  , ناگهان در چشمم بسیار زیبا و همچون فرشته ها جلوه کرد ... انعکاس قدرتمند روح بر جسم , انکار نا شدنی بود   ...  عجیب آنکه ,  آن همه درک و مهربانی  دخترک , مرهمی شد بر دردم  و  از شدت آن  کاست... همان طور که دخترک سرش پایین بود وپاکت عکس ها را آماده می کرد , با تشکری که به کلمات در نمی آمد , با خواندن موثر ترین دعا یم در دل , به او  گفتم:

_ دختر خانم , زیبا  ترا به دست های برتر سپردم ...  


 
 
← صفحه بعد