| |
| |
آستارا ، یک اینترلود زیبا
|
|
|
چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸
|
می رفتیم و دریا و خورشید در حال غروب نیز , با ما می آمد ... بعد از کیلومتر ها مزارع و شالیزارهای سبز , شکوه و عظمت دریای بیکران آبی رنگ مبهوت کننده بود ...وقتی به تابلوی هتل اسپیناس در ۵ کیلومتری آستارا رسیدیم بی درنگ از راننده خواستیم توقف کند و با پاهایی خسته و بی حس از نشستن ممتد , بعد از سفری یازده ساعته , از اتوبوس پیاده شدیم و در بارانی سیل آسا که ناگهان آغاز به باریدن کرده بود , به طرف ورودی اصلی ساختمان هتل روانه شدیم ... بارهایمان بی جهت سنگین بود و جاده ی اختصاصی هتل نیز کم دور نبود ... خوشبختانه از پیش , یک اطاق دو تخته رزور کرده بودیم و از این نظر جای نگرانی نبود... اما با این حال دلشوره ی عجیبی داشتیم ...می رفتیم قدم در ناشناخته ها بگذاریم و شیوه ی جدیدی از زیستن را برگزینیم ... آیا تاب می آوردیم دوری از خانه ی مالوف و عزیزان و ترک بسیاری از عادت های دیرین را ؟... مسئول پذیرش هتل سوییت بزرگ دو اطاق خوابه با پنج تخت را به ما اختصاص داد و گفت بهترین سوییت هتل است ... یادآوری کردیم که ما یک اطاق دو تخته از پیش رزرو کرده ایم که فورا گفت : هزینه برای شما همان خواهد بود , و مهربان , لبخندی چاشنی این گفته اش کرد ... از پیش تصمیم داشتیم از حداکثر زمان استفاده کنیم لذا پس از استقرار در آپاتمان بسیار لوکس و تمیز که در نهایت زیبایی دکور شده بود بلافاصله یک تاکسی برای رفتن به شهر آستارا خواستیم ... باران بند آمده بود و انعکاس نور مغازه ها و رستوران ها بر سطح خیس خیابان زیبایی آستارا را در چشم ما صد چندان به جلوه در آورده بود ... گرسنه بودیم و از راننده خواستیم ما را به بهترین رستوران شهر ببرد ... و او رستوران سهیلی را پیشنهاد کرد ... رستورانی نه چندان بزرگ با غذاهایی متنوع , خوشمزه و نه چندان گران ... سر آشپز , که همان شب فهمیدیم او , آقای سهیلی بزرگ خود علاوه بر سر آشپزی , یکی از شرکای عمده ی رستوران است ... از همان لحظه که غذایی را که خود آماده کرده بود را پیش روی ما گذاشت , به دقت ما را زیر نظر گرفت و در آخر با مهربانی و اطمینان از لذتی که از دستپخت اش برده ایم پرسید : خوشمزه بود ها؟ این جمله که بیشتر با لحن خبری گفته شد تا سئوالی ما را به خنده های پایان ناپذیری انداخت به طوری احساسات دوستانه ای بین ما برانگیخته شد و او را بر آن شد تا از علت سفر ما بپرسد ... وقتی قصد اقامت طولانی ما را شنید , فورا از کشوی میزش کارت ویزیت رستوران را در آورد اما پیش از دادنش به ما شماره موبایل اختصاصی اش را پشت آن نوشت و گفت از این لحظه هر مشکلی در هر زمان برایتان پیش آمد می توانید روی من حساب کنید ... با تشکر و شگفتی از مهمانوازی او , با همه خستگی , حریصانه می خواستیم شهر را که می رفت برای حداقل دو سال محل زندگی ما باشد بیشتر بشناسیم ... بعد از گشتن در خیابان های شهر که اکنون دیگر برایمان بسیار آشنا هستند به بازار ساحلی رفتیم و تا زمانی که از پا نیفتاده بودیم در مغازه های بیشمار بازارچه پلکیدیم و خرید کردیم ... در بازگشت با قلبی که از خوشحالی سرود می خواند , تنها چیزی که نیاز داشتیم یک دوش داغ و لذتبخش و بعد خوابی راحت بود ... صبح پس از بیدار شدن , با اشاره ی شاهرخ از پنجره به بیرون نگاه کردم ... آنچه می دیدم فقط می توانست یک رویا باشد و بس ... رویایی در بیداری ! ...درست پای پنجره ی سوییت ما دریاچه ی استیل قرار داشت که اتفاقا آن ماه از سال مصادف بود با فصل کوچ و اقامت زمستانه ی هزاران پرنده ی مهاجر از جمله غازهای برفی و اردک ها و حواصیل ها و قو های سفید که پیدا بود از سرمای روسیه به این سرزمین بهشتی پناه آورده و در این ساعت از صبح با همهمه ی گوش نوازشان , سمفونی باشکوهی را به اجرا در آورده بودند ... هنگام صبحانه در رستوران هتل به پیشنهاد سرگارسون میز کنار پنجره را انتخاب کردیم که روحمان را نیز از این همه زیبایی سیراب کنیم ... همه چیز با هم در هماهنگی کامل بود ...جنگل و مزرعه و دریاچه و آسمان و برکه و گله ها و طیور خانگی که در آبگیر های کوچک در نهایت آرامش سرگرم شنا و یافتن غذا بودند ... پرندگان مهاجر نیز با حضورانبوهشان , تابلوی بدیع آفرینش را کامل کرده و عجیب آنکه رهگذران و ماشین ها و موتورسیکلت ها و دوچرخه سوارهایی که احتمالا ساکن دهکده های حاشیه جنگل بودند , هنگام عبور از جاده کناره ی دریاچه , آرامش پرنده ها را برهم نمی زدند ... و گاهی با انعکاس عبور گله هایی از گاو های قهوه ای و سیاه و سفید روی سطح درخشان دریاچه که در احاطه ی مه صبحگاهی بود , منظره ای روحنواز پیش چشم ما می گسترد ... از همان هنگام مهر آستارا در دل ما جای گرفت و اکنون که کمی کمتر از دو سال از آن زمان می گذرد و شاهرخ آخرین ترم را می گذراند , برای ترک آستارا شمارش معکوس در دل من آغاز شده است ... باید بزودی از آن سرزمین بهشتی دل بکنم و این برای من به این آسانی ها ممکن نیست زیرا قلبم در آن شهر رویایی جا مانده ... فکر کنم برای همیشه ... و من دور از آنجا چه رنجی را باید تحمل کنم ؟! ... آستارا , شهری که با آرامش در آغوش دریا و جنگل و دریاچه و رودخانه آرمیده ... شهری با قدمتی تاریخی و ساختمان ها و پل های قدیمی و مغازه ها و رستوران های پر رونق و خیابان ها و کوچه های تمیز و گل های نارنجی انار و اقاقی های بنفش لبریز از سر دیوار های سفید خانه هایی با سقف هایی سفالی که مردانی مودب و مهربان و زنانی با زیبایی خیره کننده آذربایجان روس را در خود جای داده است ... شهری که بعد از تاسیس اولین دبیرستان به نام دارالفنون در تهران , دومین دبیرستان مدرن ایران به نام دبیرستان حکیم نظامی در آن ساخته شد ... شهری که نیما یوشیج بزرگ برای مدتی طولانی یعنی شانزده سال آن را برای اقامت برگزید و قریحه ی شاعرانه اش را در دره ی همیشه مه گرفته و دلفریب «حیران» که در حومه ی آستارا قرار دارد , بیش از پیش پرورش داد و از این رو شاعرانگی را در روح مردم با سواد و با فرهنگ آستارا بیدار و به ودیعه نهاد ... به گونه ای که اکنون آستارا نه فقط شاعر خیز ترین خطه ی سرزمین ما ست بلکه گویی با هارمونی و زیبایی و نظمی که داراست , خود همچون قطعه شعری دل انگیز بر تارک سرزمین مقدسمان ایران , می درخشد ...
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
|
آنکه گفت «آری» و آنکه گفت «نه» :برتولت برشت
آنکه گفت آری و با خون خود غسل کرد و پا در میدان گذاشت ... کار عشق آمدن و ماندن نیست که اگر بماند همچون آب های راکد می گندد و لجن می بندد ... انسان ها بعد از حادثه ی عشق , بسیار متفاوت تر با قبل از واقعه ی عشق هستند ... کار عشق رشد دادن و کامل کردن است ... کار عشق ایجاد دگرگونی ست ... ما همه دگرگون شده ایم ... تغییر کرده ایم ... آن گونه که دیگر نمیتوانیم به گذشته ها و به آن شیوه ای که پیش از این می زیستیم بازگردیم ...
تا پیش از این تک تک ما , تنها بودیم ... و چنان اسیر عادت ها که نمی دانستیم در جهانی خارق العاده زندگی می کنیم ... نه به دیدن طلوع جانبخش خورشید برمی خاستیم و نه به تماشای غروب دل انگیز ارغوانی می نشستیم ... نه در خلسه ی مهتاب فرو می رفتیم و نه از عبور شهابی نامنتظر در بیکران ها , در حیرت و تحسین می شدیم ... نشانه های الهی که در سردرگمی ها , راهنمای ما می توانست باشد را نمی دیدیم و صدای فرشتگان که در هیاهوی اطراف ما گم شده بود را نمی شنیدیم ... بی عشق , همه ی لحظه های ناب زندگی را در روزمرگی ها هدر می دادیم ... ما می ترسیدیم و به نکبت خو کرده بودیم ... ما هوای محبوس کثیف را بر نسیم آزادی برگزیده بودیم ... حتی به ندرت ممکن بود که پس از باران چشم از صفحه ی دیجیتال تلویزیون و کامپیوتر برداریم و کنترل های ماهواره را کناری بگذاریم و پنجره را بگشاییم و سرمست از بوی خوش خاک باران خورده, با همه ی وجود هوای لطیف و پرطراوت را با نفسی عمیق , همچون باده ای گوارا , لاجرعه , فرو دهیم و رنگین کمان باشکوهی که برای زمانی کوتاه در دوردست ها برای ما و به افتخار ما , برپا شده بود را , نظاره گر باشیم ... اما آن روز , با همه ی تهدید بزرگی که در هوا موج می زد , هنگام رسیدن بر دو راهی , بر عکس همیشه که راه امن و شناخته شده ی عادت های دیرین را برمی گزیدیم , با پاهایی لرزان اما مصمم , قهرمانانه قدم در آن راه دیگر گذاشتیم ... قدمی بی تردید ... دیگر می دانستیم زمان آن فرارسیده که با اهریمن ترس که جز در قلب ما , در جای دیگری حضور ندارد و همچون سدی راه بر همه ی خوشی ها و شامانی های ما بسته , باید دست و پنجه نرم کرده و بر او غلبه کنیم ... ما آن روز در یک لحظه آری گفتیم و همه با هم عاشق شدیم ... یک تجربه ی جمعی واقعی ... در یک آن دست در دست یکدیگر عشقی فراگیر را با هم تجربه کردیم ... عشقی که نه یک نفر , که جهان را در بر گرفت ... عشقی که در آن , نه پیری و جوانی اهمیت داشت , نه فقر و غنا , نه زشتی و زیبایی , نه سیاهی و سفیدی , نه مذهب و نه طبقه اجتماعی ... عشقی که «مهربانی با همنوع» را به ارمغان آورد و بر همه ی پیش داروی ها پیروز شد ... و از آن روز این عشق همچون بذری در دل ما لحظه به لحظه رشد می کند و روح ما را تکامل می بخشد ... عشقی که از اختیار ما خارج شده و به سرعت نور زوایای تاریک روح ما را در می نوردد و زنگار های ترس را می زداید و هنرمندانه آن را به زیباترین شکلی می تراشد و صیقل می دهد ... عشقی که جسارت می بخشد ... دلگرمی می دهد ... ایثار می کند ... عشقی که با همه ی بخشندگی اش نگران تمام شدن و از دست دادن نیست و نمی ترسد از رنج های عشق ... زیرا این عشق ارزش هرگونه رنج کشیدن و فداکاری را دارد ... تجربه ای معنوی و غیرقابل تبدیل به کلمات ... هر کدام از ما یکدیگر را در میان همهمه ی روزمره گی , در کوچه و خیابان , یا هرجای دیگری , تنها با یک نشانه , یعنی دیدن جهش برق عشقی فراگیر در چشم دیگری , به آسانی می شناسیم و در می یابیم که در آن لحظه , نیمه ی گمشده ی آن دیگری هستیم و جریانی از انرژی عاشقانه بین ما برقرار می شود ... گویی در اعماق روحمان شعله ای ایست که سر خاموشی ندارد ... ریزش دل داریم ... رنج می کشیم اما شادمانیم ... از انرژی بزرگ عاشقانه مان که همچون هاله ای عظیم اطراف کره ی زمین را فراگرفته به همه , سهمی از نیرو , شعف و امید , می دهیم و می گیریم ... جهان با تحسین به نظاره ی ما ایستاده و ما باسپاس به جهان ... آری با این عشق فراگیر جهان را فتح کرده ایم و می بینیم که بار دیگر روح جهان به یاری این عشق , یکپارچه شده است ...
آنچه ما لحظه به لحظه پی آن می گشتیم
و کنون یافته ایم
تنها
قدمی بی تردید
برداشتن است
روی شن های نوازشگر داغ یک عشق
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸
|
همیشه دوست دارم زمینی سفر کنم و از دیدن راه لذت ببرم و جزییات به چشم نیامدنی مسیر را کشف و با دیده ی جان به یاد بسپارم اما این بار برای سفر به آستارا اجبارا مسیر هوایی را انتخاب کردم و تمام دلخوشی ام برای دیدن طبیعت فاصله ی یک ساعته ی فرودگاه اردبیل تا آستارا بود که از گردنه حیران می گذرد ... «حیران» ! واقعا اسم بامسمایی ست و بی ذوق ترین آدم ها هم از دیدنش مبهوت و حیران می مانند ... حیران از اینکه آیا این همه زیبایی واقعی یا تنها رویایی است زودگذر ... عجیب اینکه این بار به جای نگاه کردن به مناظر بدیع طبیعت , سرم را به شیشه ی مه گرفته ی ماشین چسبانده و توی ذهنم پرسه می زدم ... به اتفاق عظیمی که من هم نقش بسیار کوچکی در تحقق آن داشتم فکر می کردم ... به دوشنبه بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت ... آن روز برعکس همیشه , صبح زود از خواب بیدار شدم و به شکلی سحرآمیز نه فقط همه ی وظایف روزمره را بدون خستگی انجام دادم که همه جا رو خانه تکانی کردم , کلی رخت و لباس شستم , یکی دو جور غذا درست کردم و سر آخر چمدان بستم و رفتم از اژانس مسافرتی نزدیک خونه برای پس فردا و همچنین برای سه هفته ی بعدش بلیط رفت و برگشت هواپیما تهیه کنم ...همه ی این کارها در مواقع عادی همچون کوهی بر شانه ام سنگینی می کرد ... آن هایی که منو از نزدیک میشناسند میدونند من خیلی حوصله ی کار های تکراری و باطل شدنی خانه را ندارم اما به یکی دو دلیل اونروز انگیزه ی قوی داشتم و پرتوان بودم ... یکی اینکه داشتم بعد از یک ماه میرفتم پیش پسرکم که دیگه داره برای خودش آقای مهندسی میشه( اووووووه) و دوم اینکه بعد از ظهر قرار بود من هم همچون یک قطره از رود خانه ی سبزی باشم که پیشاپیش حسی در درونم می گفت چه خروشان خواهد بود ... حدود های ساعت چهار دیگه وقت رفتن و پیوستن به جان های عزیزی بود که سال ها از هم دورمانده بودیم ... می رفتیم تا با هم باشیم ... می رفتیم تا روح جان و جهانمان یک پارچه شود ...جلو باجه ی بلیط مترو خیلی شلوغ بود ... در انتهای صف ایستادم و رفتم تو بحر آدم ها ... همگی جوان بودند و مچ بند و هد بندهای سبز داشتند ... با دیدن آن ها من هم شروع کردم به بستن نوار سبزی که با خودم داشتم ... که حرکت من از چشم جوان ها دور نماند و ناگهان با تشویق آن ها که با سوت کف همراه بود به جلو باجه رانده شدم ... از نظرشون من خانم با حالی بودم که مچ بند سبز داشتم و باید رعایتم می کردند ... یک بلیط برای انقلاب ... مامور صدور بلیط با چشمکی پرسید چی شده همه یک بلیط برای انقلاب می خوان ؟ ... که باز همهمه و شادمانی سالن بزرگ مترو رو فرا گرفت ... گرچه در آن لحظه با تذکر مدیر مترو همه ساکت شدیم ولی کم کم هر چه پایین تر می رفتیم صدای سرود خوانی و شعار و کف زدن ها بلند و بلند تر می شد ... یار دبستانی من با من و همراه منه و و و ... احساس می کردم قطره ای هر چند نا چیز از جویبار پرنشاط جوان های پر شوری هستم که همه ی سلول های وجودشان لبریز از امید بود ... قلب من هم مثل قلب چهارده ساله های بی قرار پر از شادی و امید شده بود ... عجیب این که در ایستگاه انقلاب بدون هیچ مشکلی , پا به پای آن ها , صد ها پله را پرتوان بالا رفتم ... بی آنکه مثل بقیه ی وقت ها حس کنم چیزی نمونده غش کنم ... آره تو گردنه ی زیبای حیران , مدام یاد آوری لحظه لحظه ی آن روز بزرگ من رو به درونم می کشید و نمیذاشت طبیعت را تماشا کنم ... و سر سبزی دره ی حیران و خروش رودخانه ی مرزی آستارا چای بیشتر باعث می شد که رودخانه ی پرخروش سبز آن روز بیادم بیاید که من هم یک قطره از آن بودم ... افسوس که در انتها به توحش کشیده شد ... و امروز چه حقایق هولناکی که از پرده بیرون نیفتاده ...
شعر را تقدیم می کنم به رودخانه ای با آن همه جوانی و شور و امید که هر چند هزار دلیل برای مایوس شدن دارد , اما بنای ناامید شدن ندارد و هر لحظه عزم جزم تر و خروشش بیشر می شود :
( به مادر ندا و ... )
رویش سبز
_____________________________
در روز روشن شب ز چشمانم گذشته
بغض عجیبی در گلوی من شکسته
ناباورانه خیره بر کابوس وحشت
این بار ِ سنگین شانه ام را کرده خسته
چون باغبان , با خون دل پرورده فرزند
چشم انتظار رویش سبز اش نشسته
همچون درختان در مسیر تند بادی
طوفان تمام شاخ و برگم را شکسته
صبری نمانده بیش از این , راهی جز اینکه
از آتش آهم تبر سازم و دسته
ویرانه سازم کاخ ِ ظالم را به فریاد
زنجیر خواب راحتش از هم گسسته
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸
|
طبق معمول عصر جمعه خونه ی مامان رفته بودم ... حس کردم مامان سر حال نیست ... و کمی که زمان بر ما گذشت گفت ... از حال دختر خاله ام ژیلا گفت که ظاهرا بیماری اش پیشرفت جبران ناپذیری داشته ... از اون لحظه هیچ چیز نتوانسته فکرم را کمی به جایی دیگر معطوف کند ...البته انکار نمی کنم که با صحبت کردن با نادر عزیزم که دیگه از کن و نیس , دو شهری که با فاصله ی نزدیکی بهم قرار دارند , به پاریس رفته و قراره چند شبی را هم در پاریس بگذراند و همچنین شاهرخ جانم که در آستارا همچنان مشغول تحصیل ست بسیار انرژی گرفتم اما باز چهره ی زیبای ژیلا با اون چشم های بامزه ی ژاپنی و دختر جوانش پانی که ما او را شبیه کریستینا آگوییلرا می دانیم , لحظه ای از برابر چشمم دور نمی شود ... و همینطور فرزین پسرش ... ژیلا, این مادر فداکار بی جایگزین ترین شخصیت زندگیشان است ... خدایا اصلا نمی خوام باور کنم که اکنون خطر جدی دور سر او می چرخد ... ژیلا اصلی ترین همبازی دوران دبستان من بود ... و همه ی روز های آن روزگاران من با خاطرات او آغشته است ... محل بازی ما اطاقی بود که به عنوان انبار ذخیره ی مواد غذایی زمستانی استفاده می شد اما به غیر از ستون بلندی از نان که از زمین تا سقف رفته و ظرف های بزرگ ترشی جات و مرباجات خانگی و البته منظره ی بدیع انگور های آویزان از سقف و کیسه های معطر نصب بر دیوار که مملو از انواع سبزیجات و میوه های خشک مثل آلبالو خشکه و برگه و کشمش و گردو و و بود , چمدان لباس های زمستانی و تابستانی هم در آن اطاق قرار داشت البته بر عکس بسیاری از انباری های قدیم پنجره های بزرگی رو به باغ زیبا و وسیعی داشت و به این دلیل بسیار پر نور بود... باغی که یک کلاه فرنگی در وسط آن زیبای اش را صد چندان کرده بود... عمر ما تابستان ها بازی کردن در آن باغ می گذشت اما زمستان ها وقتی سرما اجازه ی بازی کردن در باغ را به ما نمی داد و من و ژیلا گاهی چندین ساعت از روز را به بازی هایی که اکثرا سناریو اش را من پیشنهاد می کردم در همان اطاقی یا انباری می پرداختیم ... و برای بهتر و واقعی تر در آمدن نقش هایمان از همان لباس های داخل چمدان ها استفاده های جالبی می کردیم ... گاهی آفاق دختر خاله ی بزرگترم که در غیاب خاله نقش کدبانوی خانه را به عهده داشت برای برداشتن چیزی بدون در زدن وارد انباری می شد ما اعتراض می کردیم ... چون او بی توجه به نمایش یا بازی های ما که به جدی ترین شکلی مثل یک تآتر اجرا می شد از دیدن ما همیشه یک غری چیزی می زد و زیر لب چیزی می گفت و می رفت ... مثلا اینکه : لباس هارو بهم نریزید و یا سرمون داد می زد : نیم وجبی ها کی بهتون اجازه داده کفش بلند مامان رو بپوشین , این کفش ها می زندتون زمین و آخر سر هم تهدید می کرد : هر چی ریختین خودتون باید جمع کنین و گرنه هر چی دیدن از چشم خودتون دیدین و از این حرف ها ...او با ورودش بازی ما را دچار یخ زدگی می کرد و بعدش میرفت دنبال گرفتاریهاش ... و معمولا من و ژیلا بعد از آمدن و رفتن آفاق دچار افت انگیزه می شدیم ... و من بی توجه به التماس های او از پله ها سراریز می شدم که برم اما او با دهان پر از تف می ایستاد بالای پله ها مرا تهدید به انداختن تف می کرد تا شاید از رفتن منصرف شوم اما من در یک لحظه حواس او را به یک چیز دیگه مثل وای یک موش و یا آخ یک سوسک و از این چیز ها البته به سوژه های واهی جلب می کردم و در می رفتم ... و فردا دوباره روز از نو روزی از نو ... زندگی برای من بدون ژیلا بی معنی بود ... و جالبه که فردا از نظر آفاق ورود من با همه ی دردسر هام باز اتفاق خوبی بود و او مرا با خوشحالی می پذیرفت به شرط اینکه بریم توی انباری و توی دست و بال بزرگتر ها نباشیم ... الان فکر می کنم آفاق در آن سال ها خودش یک بچه بود که رتق و فتق امور خانه و سه خواهر و برادر کوچکتر به گردنش افتاده بود ... البته به دلگرمی حضور مادربزرگمون و کمک ننه ی رستم که کارگرشون بود ... همه ی این کار ها مال وقتی بود که از مدرسه بر می گشت چون او دانش آموز بود و در دبیرستان شاهدخت ارومیه درس می خواند و جالب این بود که با همه ی گرفتاری هایی که داشت , در روز های خاصی مثل جشن بیست و یک آذر , یعنی روز نجات آذربایجان از سلطه ی شوروی , او نیز به سهم خود نقشی در جشن به عهده داشت ... او که دختر شانزده هفده ساله ای بود با شنل و لباس ساتن قرمز و چکمه های سفید , طبال دسته ی موزیک و سرود دبیرستان شاهدخت بود و به همراه بقیه ی دسته ی ارکستر به باشکوه ترین شکلی از برابر اهالی و مردم آذربایجان رژه می رفت ... مردمانی که هنوز طعم تلخ اشغال سرزمین مقدسان یعنی خطه ی عزیز آذربایجان توسط شوری را فراموش نکرده و همه از کوچک و بزرگ از صمیم قلب شاد بودند و در جشن شرکت واقعی داشتند ... در آن روز ها ما یعنی من هفت هشت ساله و ژیلای پنج شش ساله با همه ی اعتراض های آفاق به اطاق او می خزیدیم و آماده شدنش را تماشا می کردیم و در دل های کوچکمان رویای فرارسیدن زمانی را داشتیم که ما هم اجازه پیدا کنیم که روژ لب نارنجی بر لبهایمان بمالیم ... فکر می کردیم ما با کفش پاشنه سه سانت و دامن پفکی چند طبقه به مراتب از او زیباتر خواهیم شد ... چی فکر می کردیم و چی شد و حالا ژیلا ترتیب یک انتهار ناخودآگانه ای را برای خود داده ... یک خودکشی تدریجی ... وای ساعت از سه گذشته و من نمی دونم چکار کنم این خاطره های دیگر دردناک دست از سرم بردارن و تا یک کمی خوابم ببره ...... فعلا ...
تو ای خطه آذرآبادگان تو ای مهد زرتشت اسپنتمان چو نوری تو در چشم مام وطن چون ناجی تو بر فرق ملک اهریمن ز بیداد دوران مبادت گزند و از اهریمنانت مبادا زیان به یاد کهن آذر ایزدی تو را نام شد ((آذرآبادگان)) سرشتند با آذر این خاک را بود در دلت آتش جاودان ز نامت سرافراز تاریخ ماست تویی مام صدها یل پهلوان... به یاد آمدم نام ((آذرگشنسپ)) که تابید چون مهر بر آسمان... به دریاچه پاک ((چیچست)) تو بود آب آرامت آیینه سان توان دید در آن بسی رویداد نه با چشم سر، بلکه با چشم جان... ز ویرانگری های اسکندری شدی مدتی خسته و ناتوان سرافرازی و فرهی یافتی از آن پس، به دوران اشکانیان در ایام ساسانیان باز هم شدی شهره از فرهی در جهان... خروش وطن خواهی ((بابکت)) به گوش آید از ژرفای زمان.... تو کردی سپهر سینه خویش را فراروی عثمانیان،آن زمان بیاد آور از شهسونهای گرد دلیران جان بر کف قهرمان... دریغا به دوران تار قجر شدی زار و زرد و پریش و نوان... ز پشت از چه خنجر زدنت،ولی نشد تیر بالایت از آن،کمان تویی همچنان کوه افراشته چو بیمت ز طغیان سیل دمان... نزیبد تو را شیوه ی کر کسی که هستی عقاب بلند آشیان تویی مادری بخرد و دیر سال تویی دلنشین خطه ای دیرمان سراسر وجودت بود آذری هم آذر زبانی،هم آذر نشان بسی نامدار و بسی شهسوار به پا خاست زان آذری شارسان.... تو افروختی شعله در ((باقرت)) تو زادی بزرگی چون ((ستارخان)) به گلزار شعر و ادب بس هزار نو اگر ترا بوده و نغمه خوان ((نظامی ست)) پرورده گنجه ات بود شعر او گوهر شایگان ز شروان قد افراشت،((خاقانی ات)) سخن ساز و دانشور و نکته دان تو پرورده ای ((شمس تبریز)) را کز او ((مولوی)) شد ز خود آنچنان... به ((صایب)) تو آموختی شاعری که در باغ شعر است سرو چمان... نکو شاعری همچو ((پروین)) ز توست گل یاسمن بوی این بوستان بود شاعری نامور ((شهریار)) سخن سنج و آگاه و شیرین بیان... دگر شاعران پر آوازه ات بلند اخترانند در آسمان... همه تارت از تخمه ی ((آرین)) همه پودت از تیره ی آریان.... من از شهر کرمان چنین هدیه ای کنون زی تو آورده ام ارمغان امید آنکه کهر بپذیرتش نباشد به از این مرا نو رهان
شعر: خانم شهریاری (بهرامی)
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸
|
هیچ فکر نمی کردم که روزی بیاد که فستیوال فیلم کن این همه به من مربوط باشه که بشینم و از توی اینترنت خبر هاشو در بیارم و در وبلاگم منعکس کنم ... اما امسال به خاطر راهیابی فیلم کوتاه « کلونازپام» که از زندگی نادر فتوره چی به کارگردانی سمکو صالحی ساخته شده و در فستیوال کن پذیرفته شده خوب وضع خیلی فرق کرده ... نادر هم مثل بسیاری از روزنامه نگارانی ست که چهار سال است که در هیچ روزنامه ای نتوانسته اند کاری بگیرند و تبعات این بیکاری , واقعا لطمه ی فراوانی به سلامت جسم و روح آن ها و خانواده هایشان زده و فیلم کوتاه کلونازپام به طرزی ماهرانه و در زمانی کوتاه به گویا ترین شکلی این فاجعه ی خاموش را نشان داده ... به عنوان مادر نادر , ضمن احساس غرور از پذیرفته شدن فیلم کلونازپام در بخش فیلم های کوتاه فستیوال کن و به نمایش در آمدن آن در تمام روز های فستیوال , همینجا به نادر و سمکوی عزیز که با دعوت رسمی فستیوال و جزو مهمانان کن عازم فرانسه هستند این موفقیت را تبریک می گویم و برایشان آرزوی سفری خوش توام با موفقیت های بیشتر دارم ...
راستی به شاهرخ عزیزم هم که فرسنگ ها دور از خانه دور است و دلم برایش بسیار تنگ است باید تبریک بگویم اسم او هم در تیتراژفیلم است و ظاهرا او نیز نقشی هر چند کوچک در ساخت این فیلم داشته
این هم متن خبری است که در سایت های رادیو زمانه و گویا نیوز و و و و در باره این فیلم نوشته شده ...قسمت های قرمز مربوط به فیلم کلونازپام است:
فستیوال فیلم کن امشب افتتاح میشود
شصت و دومین دوره فستیوال بینالمللی فیلم کن که مهمترین رویداد سینمای هنری جهان به شمار میرود، امشب با نمایش فیلم انیمیشن سه بعدی «بالا» (UP) محصول کمپانی پیکسار افتتاح میشود.
این نخستین بار است که فستیوال فیلم کن به طور رسمی با نمایش یک فیلم انیمیشن گشایش مییابد.
این فیلم که ماجرای آن در صحراهای وحشی آمریکای لاتین اتفاق میافتد، پروژهای ۱۵۰ میلیون دلاری است که در استودیوی والت دیسنی تهیه شده است.
تیری فرمو رئیس فستیوال فیلم کن، انیمیشن سه بعدی(تری دی) را یکی از رویدادهای نوظهور سینما ارزیابی کرده است.
 نمایی از انیمیشین «بالا»
امسال نیز ادوارد بائر بازیگر و کارگردان سرشناس فرانسوی که بسیار شوخ طبع است و زبان تند و تیزی دارد، همانند سال قبل مجری برنامههای افتتاحیه و اختتامیه فستیوال کن خواهد بود.
تعدادی از برجستهترین کارگردانان سینمای امروز جهان از جمله آلن رنه، کن لوچ، مارکو بلوکیو، کوئنتین تارانتینو، پدرو آلمادوار، لارس فون تریه، انگ لی و جین کمپین امسال با فیلمهایشان در کن شرکت دارند و برای دریافت نخل طلا رقابت خواهند کرد.
از سینمای ایران نیز فیلم «کسی از گربههای ایرانی خبر نداره» ساخته بهمن قبادی که به طور زیرزمینی در ایران تهیه شده، در بخش نوعی نگاه شرکت دارد و تنها نماینده غیر رسمی سینمای ایران در این بخش به حساب میآید.
 فرش قرمز برای مراسم امسال کن، پهن میشود
به علاوه، فیلم «زمزمه با باد» که نخستین فیلم بلند کارگردان جوان سینمای ایران، شهرام علیدی است، در بخش هفته منتقدان فستیوال کن به نمایش درخواهد آمد.
همچنین، فیلم کوتاه مستند «کلونازپام»، ساخته محمد اسماعیل(سمکو) صالحی، که به بحران بیکاری روزنامهنگاران ایرانی میپردازد، از امروز در بخش «شورت فیلم کرنر» فستیوال کن به نمایش گذاشته خواهد شد.
در این فیلم کوتاه چهار دقیقهای، به مسئله تاثیرات سوء روانی ناشی از بیکاری روزنامهنگاران ایرانی در سالهای اخیر پرداخته شده است.
در «کلونازپام»، لحظاتی از زندگی نادر فتورهچی ، روزنامهنگار ایرانی که پس از روی کار آمدن دولت محمود احمدینژاد مجبور به خانهنشینی شد، به تصویر کشیده شده است.
در فیلم "کلونازپام" به توقیف بیش از ۱۲۰ نشریه و روزنامه در ایران در طی سال های گذشته و بیکاری نزدیک به ۲۵۰۰ روزنامه نگار و کادر فنی آنها اشاره شده است. فیلم کلونازپام، مدعی است که بسیاری از روزنامه نگاران و کارکنان فنی روزنامه های توقیف شده به واسطه خانه نشینی و عدم امنیت شغلی دچار اختلالات عصبی و روانی شده اند. گفتنی است بر اساس جدول برنامه پخش فیلم های کوتاه جشنواره کن، این فیلم در پانزده نوبت در طی این دوره از جشنواره به نمایش در خواهد آمد.
آسیا آرجنتو، نوری بیلگه جیلان، لی چانگ دونگ، شو کی، رابین رایت پن و حنیف قریشی، فیلمهای بخش مسابقه کن امسال را داوری خواهند کرد. ریاست هیئت داوران این بخش نیز به عهده ایزابل هوپر، بازیگر سرشناس فرانسوی خواهد بود
http://zamaaneh.org/news/2009/05/post_8961.html
http://www.shttp://mag.gooya.eu/society/archives/087508.php
http://www.shortfilmcorner.com/sfcfilm/filmfiche.Aspx?id=12076228
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
|
تار های عشق
آنکه هر دم صحبتش را آرزو دارم تویی
آنکه روز و شب به یادش بوده ام تنها تویی
در حضور دیگران لب بسته خاموشم ولی
آنکه راز دل به او گویم بدان تنها تویی
آنکه همچون عنکبوتی عاشق و بی ادعا
تار های عشق با او بسته ام تنها تویی
گر چه بین ما هزاران فاصله افتاده باز
انتظار دیدنش را می کشم تنها تویی
تا طلوع آفتاب صبح فردا بی قرار
مایه ی آغاز روز دیگرم تنها تویی
شوق من رویای من امید فردا های من
انتخاب من برای روز های مانده ام تنها تویی
خوب میدانی خطاب من که می گویم ,تو, کیست
هیچ کس جز تو برایم نیست ,تو, تنها تویی
بار ها عاشقانه و بوجد آمده کار های روزمره را نیمه کاره رها کرده و آمدم نشستم پشت کامپیوتر تا احساسات آن لحظه اناب را از پنجره روحم یعنی وبلاگم که مثل قاصدکی ایست مهربان و به شکلی تنها فانتزی زندگیم به حساب می اید بفرستم به سوی همه ی آن هاییکه مخاطبم هستند اما با ارور های پرشین بلاگ همه یی اون احساس ها در یک آن نه فقط از صفحه ی وبلاگم که از ذهنم هم همراه با نوشته ها پاک شد
نوشته هایی که کلمه به کلمه اش با احساساتی ممزوج بود که مانند یک رویای شیرین اما ناپایدار حتی با وزش نسیمی ملایم خطر بهم ریختنش بود و طبیعتا تکرار آن نا ممکن.. این غزل نورسیده که امروز صبح مثل یک معجزه در حین شستن ظرف ها از ذهنم سرریز شد ازتیره ی همان نوشته هاست
.تقدیم به لیست طلایی قلبم و همه ی آنهایی که هنوز به اینجا سر می زنند
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
سهشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۸
|
سال ها با خدا قهر بودم .. طوری که هر چی می آمد طرفم من صورتم رو بر می گردوندم و بهش می گفتم: نمی تونم ببخشمت ... و وقتی او با تعجب به من نگاه می کرد که مگر من چه کرده ام غیر از بر آورده کردن تک تک آرزو هات و هر آنچه خودت مصرانه می خواستی؟ ... و این بار نوبت من بود که با تعجب نگاهش کنم بگم : من ؟ من خودم می خواستم ؟ این همه رنج را ؟و بی درنگ راهم رو می کشیدم و می رفتم ... و او باز در فرصتی با اتفاقی که فقط می تونست یک معجزه باشه خودش رو سر راهم قرار می داد و باز می خواست من باهاش آشتی باشم و من انگار که وقوع معجزه وظیفه ی اوست با بی اهمیتی بهش پشت می کردم و می گفتم ببخشید که نمی تونم ببخشمت چون رنج ها دل من رو تبدیل به یک سنگ کرده تا بیش از این نشکنه ...و او با لبخند مهربانی در جوابم می گفت همین کم چیزیه که یادت دادم ؟ که محکم باشی ؟که به سادگی دل شکسته نشی ؟ تویی که لوس ترین مخلوق من بودی؟ یادته سر بستن موهات مامانت رو چقدر عذاب می دادی که یکی از تار های مو هام داره کشیده میشه و او با صبر ایوب برای هزارمین بار کش رو از موهات باز می کرد و دوباره می بست و این کارو اونقدر تکرار می کرد که اتوبوس زرد رنگ کودکستان که دم در منتظرت بود به صدا در می آمد و تو ناچار دست از سر مادر بیچاره ت بر می داشتی و بدو بدو می رفتی و سوار می شدی ؟ حالا بماند که بعدش تمام روز بی آنکه کشیدگی در موهات حس کنی با دوستات بی وقفه بازی می کردی و شعر می خوندی و می رقصیدی و نقاشی می کردی و و و ؟و از همه مهمتر یاد گرفته بودی اسمت رو هم بنویسی هر چند که تمام روز مجبور بودی با انگلیسی دست و پا شکسته حرفات رو به خانم معلم انگیسی کودکستان بزنی ... البته بماند که چقدر همین مسئله بعد ها بدرت خورد ... سر آمپول های پنی سیلین یادته چه می کردی ؟ دکتر فرسا که خودش شخصا می آمد خونه و بعد از معاینه ناچاربود برای جلوگیری از مردنت آمپول بهت بزنه ...تمام حیاط او را که آدم پا به سن گذاشته ی چاقی بود به دنبال خودت می دواندی تا بلاخره موفق می شد در کنجی گیرت بندازه ...؟ از همه مهمتر وقتی عاشق شدی و مثل یک چسب قدرتمند چسبیدی به عشقت و من رو مجبور کردی که همه ی موانع را برطرف کنم تا تو بتونی زنش بشی ؟ و برای اینکه بتونی همراه او بری لندن یادته کاری کردی که مجبور شدم معجزه ی بزرگی برات ترتیب بدم ؟ یعنی یک کار نا ممکن را ممکن کردم ؟ تو دختر جوان بی تجربه ی بیست و یکی دو ساله که فقط شش ماه سابقه ی کارداشتی و نه فقط رسمی که در مرحله ی استخدام آزمایشی بودی را به دفتر نمایندگی رادیو تلویزیون ملی ایران در لندن منتقل کنند ؟ چیزی که برای کارمندان ارشد هم امکانش بعید بود ! نمی دونی چقدر سخت بود که ذهن ادم های مهم اون روزگار سازمان تلویزیون را بکار بگیرم تا به درخواست انتقالت جواب مثبت بدن ...آقای رضا- ق بنیانگذار و مدیرعامل وقت سازمان مرحوم آقای محمود- ج معاون وقت سازمان و ایرج-گ ؟ و حتی مجبور شدم تا سر راه بازگشت خانم ماه طلعت - م (رییس گروه تدوین شبکه ی یک )که اون روز ها پاریس بود سنگ بندازم تا در پاریس بیشتر نگهش دارم تا کار هات در غیاب او راحت تر انجام بشه ... فکر می کنی آسون بود که تاریخ جدید بلیط برگشتش را که از ایران اوکی شده بود رو دوباره اوکی کنند ... به خاطر این کار لیست همه ی مسافر های اون پرواز رو جا به جا کردم تا برای او که اگر ایران بود قطعا جلو انتقالی تو رو می گرفت یه جا پیدا بشه ؟! ...قیافه اش یادته وقتی شنید که تو داری میری ؟ اون روزی که از پاریس برگشته بود و تو در ظاهر برای خداحافظی ولی بیشتر برای مطلع کردن او از عزیمتت به انگستان رفتی پیشش ؟ چه حرصی می خورد و فکر می کرد پارتی داری ؟ پرسید پارتی ات کیه ... چون به نظر او آدم هایی بودند با صلاحیت بیشتری برای کار کردن در دفتر نمایندگی لندن ؟!
من به تلاش های زیدادی که برای تحقق رویای تو کرده بودم توقع داشتم که بگی :
sombody up there
حق با اوست ... حق با خدای من است ... واقعا خیلی زحمتش دادم ... وقتی لیست خواسته ها و رویاهایی که به حقیقت پیوسته اند رو می خونم می بینم جلو بیشترشون باید علامت تیک بذارم ... فقط موندم که چرا مدام در طول زندگیم راه سختی برای خوشبخت شدن انتخاب می کردم ... باید همین مسئله رو پیگیری کنم تا به سر نخ برسم ... چون دیگه اصلا دلم نمی خواد برای داشتن حس خوب به خودم از دشوار ترین مسیر ها بگذرم و تازه ببینم همه ی این تلاش ها یه جوری برای اثبات دلخراش خود بوده ...رقت انگیزه نه ؟ اما به هرحال جای شکرش باقی ست ... و همینجا می خوام بعد از سال ها از خدایم که بسیار بزرگ بوده تشکر کنم و بهش بگم از اینکه دوستی مثل تو داشتم و دارم واقعا دلم گرم است و از صمیم قلب خوشحالم ...
باید برم شام درست کنم و بقیه اش رو هر وقت تونستم می نویسم که چی شد با او یعنی با خدایم آشتی کردم (چشمک) ...
راستی سال نو مبارک ...
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧
|
به قهرمانان داستان عاشقانه ای که از زخم هایشان هنوز خون می چکد
شان نزول این وبلاگ برای من نه سیاست بود و نه ادبیات و نه سینما و ثبت خاطرات روزمره ی زندگی ام ... بلکه تنها عشق بود و عشق بود و عشق ... روز اول با خود عهد کرده بودم بی عشق یا بهتر بگویم , بی انگیزه ای از عشق , چیزی در این مکان مقدس ننویسم ... تاریخ آخرین نوشته ام گواه اینست که دیر زمانی بود که جریان عشق در روحم مسدود شده بود ... اما امروز به طور معجزه آسایی پر از عشقم ... نمی دانم کار فلوکستین هاست یا ؟ این شوق بهار ست که می رسد از راه ؟ قلب چهارده ساله ام را منقلب می کند ؟ به هر حال نمی دانم ... اما می خواهم بنویسم ... از عشق ...از داستانی عاشقانه که در گردبادی ناگهان ویران شد ... شاید بازتاب آن روح درهم شکسته ی قهرمانان داستان را التیام بخشد تا شاید دنباله ی داستان نیمه تمام شان را پی بگیرند ... به هر حال چون این داستان واقعی ست و در باره دو تا آدم که فکر می کنم هنوز رنج می کشند و از آنجایی که شدت معتقد به کارما هستم برای اطمینان از درستی کارم می بایست با کسی که در نظرم حق مطلب را در باره ی عشق به بهترین شکلی ادا کرده و در کار عشق به استادی رسیده , حافظ , مشاوره می کردم ... که کردم و این غزل ناب که تا کنون سر سری از کنارش گذشته بودم آمد...و شگفت اینکه فقط من می دانم و دو قهرمان داستان که چقدر مرتبط آمد ... اینکه همدیگر را قضاوت نکنیم و اگر خطایی رفته یکدیگر را به خاطر عشق , ببخشیم ... زیرا یافتن کسی که ان چنان عشقی را دوباره ی در دل ما برانگیزد کار آسانی نیست ... دلم می خواد یک نفس بشینم و بنویسم و تمام کنم و بلند شوم اما چقدر خواست دلم بر آورده شود نمی دانم
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشق ار خرقه پشمینه پوشی سوخت سوخت
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی.گر به جایی رفت رفت
گر ملالی بود بود .گر خطایی رفت رفت
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
جور شاه کامران.گر بر گدایی رفت رفت
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸٧
|
... با ورود ما دکتر که سرش پایین بود و چیزی یادداشت می کرد, سرش را بالا آورد و صندلی سمت راست را با اشاره دست تعارف کرد که بنشینم ... من که با دیدن او یکه خورده بودم در حال نشستن زیر چشمی دیدم شاهرخ هم به اندازه ی من متعجب شده ... یعنی ممکن بود که او جان مالکوییچ نباشد؟ وقتی دکتر با فارسی سلیسی شروع کرد به حرف زدن دیگه چاره ای نبود غیر از اینکه باور کنیم او جان مالکوویچ نیست بلکه دکتر (م) روانپزشک عالیقدر بیمارستان خاتم الانبیا ست ... سئوال هاش کلیشه ای بود اما با جواب های غیر کلیشه ای من این بار او بود که شگفت زده شده و چشم های آبی رنگ و خونسرد و کمی بیرحم اش از تعجب گرد شود ... تا جاییکه گفت من اگر جای شما بودم از زندگی ام فیلم می ساختم ... و با این حرف لبخندی از نوع لبخند های مرموز و دلهره آور جان مالکوییچ بر لبانش نقش بست !؟
نمی دونم چقدر طول کشید تا دریافتم که دارم بهت زده نگاهش می کنم ... و سریع در باره خودم شروع کردم به حرف زدن که
_ خیلی وقتها بی دلیل مضطربم، احساس میکنم تمام زندگی ام تحتالشعاع این اضطراب قرار گرفته و آرامش ندارم،نمیدانم علت نگرانی ام چیه و همین نامشخص بودنش منو بیشتر مضطرب می کنه ...
دکتر پرسید : اگر چه اتفاقی میافتاد یا اگر، چه کاری انجام می دادی حالت بهتر میشود؟ و همچنین ازم پرسیدکهاگر، چه اتفاقی نیافتاده بود،حال من بهتر بود؟ یا اگر، چه کاری انجام نداده بودم، بهتر بودم؟ و گفت : با پیدا کردن پاسخ این سوالها، معمولا سرنخ نگرانی را پیدا میکنیم و همین پیدا شدن منشاء و دلیل نگرانی، مقدار زیادی موجب کاهش اضطراب میشود، ضمن اینکه راه حلهای دیگری هم برای برطرف کردن آن هست. گفت : بسیاری از اوقات، واکنش ما نسبت به مسائل نگران کننده به طور نامتناسبی شدیدتر از آنچه باید باشد است و این، خود به بزرگتر جلوه داده شدن مسئله ما منجر میشود، در این مواقع از خودت بپرس :
بدترین حالتی که ممکن است در رابطه با این مسئله پیش بیاید چیه؟ در بسیاری از موارد میبینی که حتی بدترین امکان در ارتباط با مسئله ما آنقدرها هم بد و غیرقابل جبران نیست که اینقدر ما را مضطرب کند.
او همانطور که داشت این ها را می گفت , داشت برام دارو می نوشت ...
- این دارو ها برای دو ماه است ... سرخود نباید قطع شان کنید ... راههای دیگر را هم که هست که دار م پشت نسخه براتون می نویسم ... آن ها را هم حتما امتحان کنید، اما فراموش نکنید که اضطراب طیف وسیعی دارد و برای کنترل انواعی از آن حتما باید جلسات زیادی را با روانپزشک و روانشناس مشورت کرد و درمانهای تخصصی دریافت کرد...اوکی؟
و باز لبخندی جان مالکوویچی چاشنی اوکی گفتنش کرد ...حالا از دو ماهی که دکتر دارو داده خیلی گذشته و من یک بار هم نسخه ی قبلی را تجدید کردم و دارم سر خود دارو ها را ادامه می دم زیرا حالم خیلی بهتره ... خوابم خوب شده و از همه مهمتر خواب هام یادم می مونند ... و من می تونم با نوشتن و فکر کردن به خواب هام پیام روحم را سعی کنم دریابم و ساعت های زیادی سرم گرم کشف پیام روحم بشه ... روح بیچاره ام که زیر هزار ها خروار ترس و ایگنور و انکار مدفون شده ... فرانسیس میگه اگر پیام را دریافتی اما وقعی به آن نگذاشتی و همچنان به راه عادت های دیرین و سمج ادامه دادی و به همان روش مالوف زندگی کردی منتظر پیامد های سنگینی باش ...بله تکه ی غم انگیزش همین است که به قول کوییلو «هر بار که بر سر دوراهی می رسیم می دانیم به کدام راه باید برویم اما باز همان راه قبلی را انتخاب می کنیم» ... چون از ناشناخته ها می ترسیم ... از این رو زندگیمان به لوپ تکراری ملال آوری تبدیل می شود بی آنکه تضمینی باشد که ما به خاطر آن پا بر راه دل گذاشتیم و همان همیشگی را انتخاب کردیم ... آره تضمینی نیست ... غافل از اینکه در شرایطی که ما آن را امن ترین می دانیم باز هر اتفاقی می تواند بیفتد ... هر اتفاقی ... هیچ چیز پایدار نیست و همه چیز دست خوش تغییر خواهد شد الا «اصل تغییرناپذیر تغییر »...
راه های غیر دارویی که دکتر بهم پیشنهاد داد این ها هستند
مدیتیشن روش خوبی برای تخفیف استرس است. تنفس عمیق که به بدن کمک میکند، مقدار زیادی اکسیژن دریافت کند
شنا در استخر هفته ای سه بار
نوشتن از هر چه که در ذهنت می گذرد
راه رفتن
موسیقی گوش دادن و و و
خودکار را بر می دارم و زیر دست خط دکتر اضافه می کنم :
صد البته زیستن در جایی به نام آستارا ...
اینجا بهترین جاست برای اینکه ساعت ها فکر کنی که اگر چی می شد حالم بهتر بود و یا اگر چه کاری را نکرده بودم الان حسم بهتر بود و وقت کم نیاری ...
|
|
| |
|
لینک |
|
|
| |
|
|
|
جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸٧
|
بیست روز پیش که برای ده روز اومدم آستارا هوا گرم بود و پالتوی ضحیمی که با خودم برداشته بودم وبالم شده یود... ده روزی آستارا بودم و بعد برگشتم تهران ... اما بعد از یک هفته که دوباره برگشته ام آستارا و اگر خدا بخواد قصد دارم تا آخر امتحانای ترم بمونم ... هوا عالیه ... بهاریه ... ملایم و دلجسب ... گاهی بارانی و گاهی آفتابی ... و شهر بعد از باران واقعا زیباست ... تمیز و براق ... و از همه مهمتر امنیت داره ... نه دزد و نه بزهکار و بالطبع نه حضور پلیس به چشم میاد و نه نبروی های نظم دهنده مثل بسیج و و و ... اینجا با اینکه متعلق به استان گیلانه اما همه ترکی صحبت می کنند ... و من براحتی با اونا ارتباط برقرار می کنم ... آستارایی ها واقعا با فرهنگ هستند ... مودب و مهربان ... با این جمعیت کم _ حدود ٨٠ هزار نفر _ کلی شاعر و نویسنده دارند ... کلی کافی نت و کافی شاپ ... پر از تاکسی های مدل بالا و پر از رستوران های خوب ... پر از مغازه و بوتیک ... راستی سر خیابان ما یک کافی شاپ جدیدا باز شده به نام کافه کتاب ... ته دلم حسودیم شد ... چون یکی از رویاهای من داشتن یک همچی جاییه ... هنوز توش نرفته ام و فقط از بیرون دیده ام ... اما بزودی حتما یک سر میرم ببینیم چه جور جاییه ... راستش دیگه دلم نمی خواد برگردم تهران ... دوست دارم همینجا بمونم و چند صباح باقی مونده ی عمرم رو اینجا زندگی کنم ... روح حاکم بر شهر رو دوست دارم ... روح صلح و آرامش که در همه ی شهر دمیده شده ... حتی مهدی که در تهران همیشه عصبی و کلافه ست متوجه این روح صلح و ارامش شده و این چند روز اینجا خیلی آروم بود ... دیروز صاحب خونه ی شاهرخ اومد دیدنمون ... آدم خوبی بود ... از نگاه و از چشماش می شد فهمید خیلی آرامش داره ... و در باره خیلی چیز ها برامون حرف زد و اطلاعات جالبی در باره ی آستارا داد که با لب تاب شاهرخ که حروف فارسی نداره سخته نوشتن و گرنه بیشتر می نوشتم ... همین به ذره کلی طول کشید تا نوشتم ... اما فعلا بهتره تمومش کنم و ... شب به خیر
|
|
| |
|
لینک |
|
|
|
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
تودی لینک
اخبار ICT
فلش های جذاب
دوست یابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
|