چیزی به نام «عشق»

 

عشق نورزیدن، نادر فتوره‏چی، شرق

من اعتراف می‌کنم که انتخاب مضامین گزاف و پردامنه برای نقد و بحرانی کردن آنها در قالب متنی کوتاه، نمی‌تواند تجربه‌ای موفق باشد. حال اما در دل این ناکامی هفتگی، سویه‌ای رهایی‏بخش وجود دارد که می‌توان تا ابد از تکرار تجربه شکست در آن خرسند بود: چیزی شبیه سماجت کودکانه در شنیدن یک قصه تکراری قبل از خواب، به امید پایانی متفاوت. بنابراین این بار تردیدم به معنای اینجا و اکنونی از عشق را دستمایه اعتراف و از پی‌اش، شکستی دوباره می‌کنم: من به عشق مشکوکم؛ شکی که نه هستی‏شناختی است و نه ناشی از تعمقی ژرف‏نگرانه در دل تاریخ و نه متکی به ادله‌ای قطعی و ابطال‏ناپذیر. سودای موضع‌گیری «شبه‌آوانگارد» در قبال انبوه گفتارها و آثار و اشعار و قصص و افسانه‌ها و اسطوره‌ها و روایات و تکاپوهای فلسفی و فکری و تجربیات شخصی تعداد بی‌شماری از انسان‌ها با درونمایه چیزی به نام «عشق» هم در کار نیست. لازم هم نیست که به خود و مخاطب احتمالی گستره معانی عشق، از افلاطون و الکیبادس گرفته تا پسوآ و بدیو و... را یادآوری کنم. بنابراین، برای این اعتراف کافی است به خود واژه عشق مشکوک بود؛ واژه‌ای که در قبال حالات روحی و روانی و تکثر و تعدد وضعیت‌هایی که بر آنها دلالت می‌کند، به اندازه کافی نابسنده و گنگ هست که بتوان شک کردن و انکارش را نیز در درونش گنجاند یا آن را با وام گرفتن از گزاره «سیاست همانا معکوس عددی عشق است»، به فقدان سیاست پیوند زد.

حتی می‌توان آن را نام محترمانه‌تر یکی از ده‌ها گونه اختلال روانی «وسواس فکری» دانست و از مجرای روانکاوی به یکی از هزاران «ابژه-میل» موجود در نظم نمادین تقلیلش داد. یا حتی به سادگی آن را به جنسی از مبادله تعبیر کرد که می‌تواند در یک لحظه به نفرت، اشمئزاز یا هر شکل دیگری از حالات غیرعاشقانه دیگر بدل شود؛ چیزی شبیه وسواس زنی خانه‌دار به پاک کردن لکه‌های ظرف کریستال و در پی ناکامی در «عین روز اول» کردن ظرف، شکستن توام با خشم و نفرتش. یا ولع مصرف چند قلم کالای خاص که توهم عشق به آنها را در خریدار نشان دهد. یا توهم احساس عشق در «جوان غیرتمند ایرانی» به میانجی وسواس توام با سوءظن به روابط اجتماعی نامزدش و روزی صد‌بار تماس گرفتن با او و پرسیدن یک سوال تکراری: «الان کجایی؟» و هزاران شکل دیگر از روابط تنیده در بیماری که در گفتار عمومی به «عشق» تعبیر می‌شوند.
در تمامی این مثال‌ها علایم ـ نشانه‌هایی از بیماری ـ بی‏مایگی دیده می‌شود: خودشیفتگی برآمده از سبک زیستی پتی‌بورژوآیی به مثابه فقدان سوژه‌بودگی، چسبندگی روانی و شرطی‌شده به «ابژه ـ میل» به مثابه فقدان وفاداری به خودِ میل و تن سپردن به روایت دیکته‌شده از راه و رسم عشق‌ورزی به مثابه شبه‌حقیقتی خصوصی.

از قضا تعریف دیکته‌شده از عشق در وضع موجود آنچنان محافظه‌کارانه، بی‌مایه و تهی‌شده از شور و التهاب است که هرگونه تخطی از آن، هرگونه پاپس‏کشیدن از وجه کالایی‌اش، از شمع روشن کردن و «عزیزم، عزیزم» گفتن و عروسک چینی و قلب پلاستیکی منجوق‏دوزی‏شده خریدن و اغراق در توصیف «زیبایی» و «کمالات» و رگ غیرت نشان دادن و همذات‌پنداری با زن- فرشتگان و مرد-قهرمانان سریال‌های فارسی‌وان و...، سرانجام یا به تنهایی و عزلت می‌انجامد یا به گزارشی مملو از کلمات «خون» و «چاقو» و «مقتول» و «قربانی» و... در صفحه حوادث روزنامه‌ها و برنامه‌های «عبرت‌آموز» تلویزیون که از قضا علل بیمارگونه بروز چنین وضعیت‌هایی در آنها تا حد یک فیلم اکشن-ترسناک فروکاسته می‌شود: «دختر معصوم گرفتار آتش عشق جوان عاشق» و ده‌ها تیتر و عنوان دیگر که اتفاقا گرایش مازوخیستی به خواندن آنها در اینجا، خود شاهدی بر وجود نوعی بیماری حاد جمعی است.

بنابراین، شاید تنها به میانجی اعتراف به این تردید است که می‌توان دیالکتیک سوژه - عشق را از چنگال گفتار روزمره و ادبیات ولنگارانه موجود و سویه‌های تصنعی، تفننی و البته تهوع‌آوری که مثال‌هایی از آن در بالا آمد، نجات داد و جایگاه یکتای سوژه دوباره را در مواجهه با رخداد عشق به مثابه یکی از رویه‌های حقیقت از منجلاب روایت‌های کالایی، مبتنی بر خودنمایی، بلاهت‌آمیز و خنثی از عشق بیرون کشید؛ عشقی که همچون قهوه بدون کافیین، یا شکر رژیمی و نوشابه بدون قند، از هر نوع مازادی که با درونی کردن فقدان، رنج و در نهایت سوژه شدن به میانجی عشق پیوند خورده، تهی شده است.

در تقابل با قرائت موجود از عشق، که به واسطه عرضه پاستوریزه‌اش از سوی فرهنگ مسلط و کم‌مایه بودن حاملانش، از قضا واجد تناسبی بدیهی با فقدان هنر، فقدان ادبیات، فقدان امر نو، فقدان تجربه ناب و البته فقدان خودِ عشق است، شاید تنها جانبداری از تجربه هولناک تنهایی، تنهایی، تنهایی و تنهایی است که می‌تواند به شکلی بالقوه، امید حدوث ناگهانی عشق را در آدمیان اینجا و اکنون همچنان زنده نگه دارد؛ چیزی شبیه تکرار دوستی‌هایی که در نیم روز زیبای شهروندان گل کردند و درون‌ماندگار شدند، تجربه‌هایی ناب را برساختند، متفرق نشدند و وفادارانه در انتظار مانده‌اند تا دیگر بار در برابر هر شکل دروغینی از ادای دوستی و عشق، سر برکشند و سرود بخوانند و یکدیگر را در آغوش کشند.

روزنامه ی شرق 23.9.1390

 

/ 0 نظر / 84 بازدید