این قافله ی عمر عجب می گذرد

این قافله ی عمر عجب می گذرد ... صبح ها دیر از خواب بیدار میشم ... حدودای ده ... البته منهای ساعتی یک بار بیدار شدن برای جوابگویی تلفنم ... این بیدار شدن ها اولش اذیتم می کرد و مانع ادامه ی خوابم میشد اما حالا بعد از یکسال چنان عادت شده که دیگه اصلا حس نمیشه و حتی مانع پیگیری همان خواب و رویایی که میدیدم هم نمیشه ... این ماجرا یه درس عجیبی با خودش برام داشت  ... درس اینکه زمان کیفیت و کمیت ثابتی نداره و  می تونه بر اساس شرایط موجود تغییر کنه ... مثلا به سرعت برق بگذره و یا آنقدر کش بیاد که انگار  ساعت خواب رفته و کوکش تمام شده ...  مثلا امروز اولین تماس همتای دره گز ی ام در ساعت هشت و نیم بود ... در حالت خواب و بیداری جوابش را دادم و منتظر موندم تا تماس 2 دقیقه ای , طبق روش و اصول کارمان , به طول بیانجامد , و بعد تلفن را قطع کردم  و  با این فکر که زنگ بعدی  رفت تا یک ساعت دیگه , چشمام رو  بستم و رویای نیمه تمامم را دوباره پی گرفتم  ... اما در کمال تعجب , تنها بعد از 5 دقیقه صدای موبایلم دوباره در اومد ... عجیب تر این که  فاصله ی زمانی بین این دو تماس نه 5 دقیقه که در واقعیت بیش از یک ساعت بوده اما من در حالت خواب آن فاصله را تنهاپنج دقیقه حس کرده بودم ... نه به آن 2 دقیقه که به نظرم دو ساعت اومد و نه به این یک ساعت که در تصورم تنها 5 دقیقه طول کشید ...   زمان می گذرد بی آنکه بتوانیم حسش کنیم  ...  

آن روز های سیاه   , زمان چه دیر می گذشت ... باور نمی کنی اما پنهانی , بی آنکه بهم بگوییم ,لحظه ای  نبود که به فکرت نباشیم ...  لحظه هایی بود که می خواستیم قلبمان را بدریم تا شاید حس خفقان غیر قابل تحمل را کمی تسکین دهیم ... خلاصه کنم تا تو آنجا بودی و ما اینجا  , بغض بی صدایی در گلوی ما نشسته و مجال نفس از ما گرفته بود ... به هر چیزی چنگ می زدیم تا شاید دمی سرمان گرم شود و به تو نیندیشیم اما باز می دیدیم که به هر بهانه و هر دلیل , بی جا یا باجا , به تو می اندیشیم  ...   مجسمت می کردیم که با چه دشواری لاعلاجی روبرو بود و چه محکم باید می بود که آن همه را تاب آورد ... و شگفت آنکه آورد ... تاب آورد ...  خدا را شکر , چه قدرتمند همه ی سختی های مرد افکن را تاب آورد ... شاید, چرایی بزرگی مایه ی تحمل  آن چگونگی غیرقابل تحمل بود ؟! ... شاید با خود بگویی چه ربطی به ما دارد اما اینک که زمستون سر اومده  حسی از سربلندی در تک تک یاخته های وجودمان , همان هایی که شاید تو بد ترین دشمن خودت می شماری شان , موج می زند و با همه ی گرفتاری های ریز و درشت زندگی,  قلبمان از اینکه در آغوش خانواده هستی ,  پنهانی سرود می خواند و  از صمیم قلب شادیم  ...به همان اندازه که با تلاش و کمک تو ,  آن شب  , ما هم  نورچشم مان را در آغوش خود بگیریم ...  برای همیشه بابت آن شب قلبا از تو متشکر هستم و بدان که دعای من همیشه بدرقه ی راه تو خواهد بود  ... شاید هرگر تو ندانی و شاید نرسد روزی که در برابرهم بایستیم و به اشک و شوق  بگوییم ... از آن روز ها , یعنی فاصله ی زمانی آخرین روز اقامت ما در  خانه ی قدیمی  تا  روز های پایانی سال 89 که سر اومد زمستون ...

/ 0 نظر / 28 بازدید