شیوا

تازه تازه دارم می فهمم عشق با دوشت داشتن چه فرق عظیمی داره... عشق , ناگهان و بی اجازه ,  میاد و باغ زمستانی دل آدم رو نوبهاری می کنه و بعد بسته به تلقی آدم از عشق ,ممکنه بچسبه به اون و سعی کنه نگهش داره  و تبدیلش کنه به یک طلب تصفیه ناشدنی از زندگی و همه ی عمرش رو بدلیل چرخش ناگهانی جهت نسیم , با زندگی و جسم و جان خودش عناد بورزه و لحظه های بی بازگشت زندگی را بر باد بده...  و یا بر اساس تجربه ها و درس هایی که از ناپایداری زندگی آموخته و با شناخت  ماهیت عشق , از اینکه عصای جادوویی عشق برای مدتی محدود , شانه اش را لمس کرده و جهانش را سحرآمیز و روزهایش را معنا بخشیده , قدرلحظه های تکرار ناشدنی روز های آغشته به عشق رو بفهمه و پس از عشق هم , رنج هاش رو هم دوست داشته باشه و بعد تر ها , با نوش خوار خاطره ها , در برکه ی  رویا های بریده بریده , غوطه ور ,از بازنواخت خاطره ها و حسی که همراه با آن ها ممزوج و در ذهنش هک شده ,  لذت ببره و کم کمک , و در کمال ناباوری , شاهد رنگ باختن تدریجی همان رویاها از عشقی که بود , باشد و  دیگر هیچ ...  اما دوست داشتن! دوست داشتن مقوله ای پایدار است ... رنگ باختن در کارش نیست ... و دوری , و یا بهتره بگم دورماندگی تحمیلی , بر قدرتش می افزاید ... کمتر کسی حاضر است که پس از گذشت سال ها مایل باشد معشوق قدیمی را پیدا کرده و دیداری تازه کند , زیرا به دلیل  گذر بیرحم زمان , و آثار و دگرگونی هایی که باعث شده , ما را از دیدار دوباره و قضاوت و ارزیابی دوباره ی ما توسط کسی که زمانی عاشقش بودیم و فکر می کردیم عاشقمان است , می ترساند ... می ترسیم که در نگاهش برودت و بی احساسی بیابیم و این واقعا ترسناک است ... روزگاری ما تنها به دلیل انعکاس عشق در چشم آن دیگری , خود را دوست داشته بودیم و با رفتنش ,  خود را تنها یافتیم  و دوست نداشتنی  ...آن روز ها , عشق , با خود برایمان ارزشمندی با رفتنش حسی از بی ارزشی به جا نهاده بود و ما با درد عشق , پنهان , چه اشک ها که نریختیم و تا سحر بر بالشی تر نخفتیم و چه رنج ها که نبردیم تا دوباره عزت نفس پاره پاره را وصله پینه کنیم و به بقایمان ادامه دهیم ... که این , بی کمک دوست امکانپدیر نبود!  ...من , سال ها , شیوا را , دوستم را , همیشه و در همه جا همچون گمشده ای , جستجو کرده و مدام چشم انتظارش مانده بودم ... 

من در آسمان ها شیوا را می جستم و ناگهان در زمین یافتمش...زیرا هرگز نتوانسته بودم جایگزینی برایش بیابم ...شاید بتوانم بگویم  افشان و تا حدی لعبت که هردوی این ها جای عظیم خودشان را در قلبم داشتند و دارند...   با اینکه همیشه می دانستم کجاست و آدرسش را می دانستم و شماره اش را بلد بودم اما با آن شیوه ای که او رفت مطمئن نبودم که آیا او هم نسبت به من همان احساسات را دارد؟ ایا او هم مثل من مشتاق ادامه ی  دوستی است؟ دوست داشتنم را که می دانستم چون همواره معتقدم دو سر تار های ارتباطی بین دو نفر یک جنس دارد و فقط حسابگری ها و ترس ها ممکن است باعث شود کسی منکر جنس احساسش به آن دیگری یعنی طرف دیگر تار باشد ... من می دانستم که ممکن نیست شیوا مرا دیگر دوست نداشته باشد اما می دانستم او با مردی که عاشقش شده بود ,به ظور ناگهانی ,  ازدواج کرد و رفت به دنبال زندگی اش ... من  هم ...و از آنجایی که  به خاطر ادامه ی دوستی مان , هیچ یک از ما دو نفر اهل تحمیل معاشرتی بی هدف , به همسرانمان نبودیم , از هم دور ماندیم , بی آنکه بتوانیم جایگزینی برای هم بیابیم و بی آنکه زمان خاطراتمان را کمرگ کند ... سال ها بی دیدار هم گذشت اما نه بی حضور هم ... همیشه در زندگی ام لحظه هایی بود که فقط او می توانست کمکم کند ...می دانستم  چیزی که می تواند  تسکینم دهد گوش او ,قلب او ,  توجه او و واکنش او و نوع و درجه ی صمیمیت او بود ... و اکنون , شیوا را همچون  هدیه ای از آسمان ها , دریافت کرده ام ... شیوایی که این روزها فکرش اشغالگر ذهنم شده و حاضر به هر کاری هستم تا دوباره خنده های شیرین دوران کودکی مان بر لبش بنشیند و اندوه از چهره ی همیشه زیبایش رخت بندد ... می بینید؟ دوست داشتن به بیرحمی گذر زمان کاری ندارد و تنها بلور و کریستال شفاف درون را در دوست می بیند و بس ...  , همان که در اولین دیدار مان , جسارت دوست انگاشته شدن از جانب او را به من بخشید و مرا واداشت تا خود را لایق دوستی اش بدانم  ...  در همان اولین دیدار پلی بین قلب های ما بسته شد و  روح ما از طریق همان پل در هم آمیخت و دیگر جدا کردن ما از هم- منظورم جدا کردن ان بخش های اغشته به هم - دیگر ممکن نبود تا اکنون که می بینم پر رنگ تر از همیشه دوستی مان بر قرار است و ادامه دارد... این روز ها با همه ی نگرانی هایی که برایش در قلبم موج می زند  , اما ازحضور دوباره اش در زندگیم و از اینکه عاقبت این ستاره ی سهیل برایم قابل دسترس شده  ,  در دلم جشنی بر پاست و  لحظه های زندگی مرا , فکرش , شکلش , امید دیدارش در جمعه های خانه ی مامان پر کرده ...   

خلاصه اینکه این روز ها دوباره  در قلب من جشن گونه  ای براه افتاده... جدا بعد از مدت ها تو قلبم چراغونیه ، نوربارانه ، آتشبازیه ...پشت سر هم فشفشه ست که میره به آسمون و اونجا منفجر میشه و با هزار و یک رنگ درخشان و رویایی ،  پخش میشه تو فضای دلم ...قلبم پر از ترنم موسیقیه ...  پر از بادکنک های رنگیه که دارن میرن بالا و بالا تر  و منم همراهشون دارم میرم... و صدای غش غش  خنده های بی خیال دوران کودکی ...

شان نزول بر پایی این جشنگونه ی خصوصی که شاید هیچ کس از بیرون متوجه غوغای اون نشه ،  یافتن دوباره ی شیواست ... « مرسی شیوا جان... مرسی عزیزم»! 

باز گشت دوست
______________

باز هوایی شدیم / از نفس باد ما
باز نوا ساز شد / در دل ناشاد ما

قاصدک کوی دوست / آمده راهی دراز
رقص کنان پر زده / نشسته بر آه ما

عاقبت از انزوا / دمیده چون اختری
بر شب تاریک دل / دوباره جانان ما

فضای سینه ی من / پر شده از عطر او
باغ به شوق آمده/ از قدم یار ما

شکوفه رقصان شده / ریخته بر راه او
سپیده گاهان شده / شام شب تار ما

شوق دل و اشک ما / به هم در آمیخته
نم زده اشکم همه / خاک ره یار ما

در قفس تنگ خود / پرنده پران شده
سایه گریزان شده / از در و دیوار ما

باد صبا چون وزید / خواب بنفشه پرید
پرانده خواب از سرش / قهقهه ی شاد ما

باغ بهاری شده / غرق تماشا شده
شکوفه باران شده / مقدم دلدار ما

یار به منزل رسید / ستاره امشب دمید
رنج به آخر رسید / عاقبت ازکار ما

/ 0 نظر / 18 بازدید