چگونه سارتر بخوانیم

زندگی جریان دارد , در حالی که ...

چگونه سارتر بخوانیم , عنوان سومین کتاب پسرم , نادر فتوره چی است ... این اثر ترجمه ای مشترک است از نادر و یکی از بهترین دوستانش علیرضا علیخانی ...  که در آخرین نمایشگاه کتاب رونمایی شد ... قرار بود نادر کتاب را به خاطره ی دوست عزیز از دست رفته  و همبازی دوران کودکی اش درنا ضیایی تقدیم کند و علیرضا علیخانی به یاد برادر محبوب و کوچکتر ار خودش مهدی علیخانی که هر دو جوان و ناکام , و نابهنگام  جهان فانی را ترک کردند ...  زخم دوری شان , همچنان تازه است ...اما ...

بهتر است ماجرا را در یادداشتی از زبان خود نادر که در ضمیمه روزنامه ی شرق , تحت عنوان فاجعه و کتاب بچاپ رسید بخوانید ... درست همزمان با سفر دو هفته ای اش به ایتالیا ...  با خواندن آن مطلب , خیلی از دوستان با فرستادن اس ام اس و تلفن او را از نوشتن چنین مطلب تاثیرگذاری  تحسین  کردند...  همزمانی این اتفاق با حضور نادر در تالار کلیسای سانتا کروچا , و دیدن میراث فرهنگی گران بهای بشر فانی در شهر فلورانس  که مملو از شاهکار های دوران شکوفایی  رنسانس یا همان دوباره متولد شدن  , پس از دورانسیاه قرون وسطا بود  و پارادوکس ناپایداری انسان و خلق شاهکار های ماندگار ,  این حقیقت  را گوشزد می کرد که در پی هر سیاهی سپیدی ای هست و به دنبال هر مرگی تولدی ... یکی از آن دوستان , ناشر همین کتابش  بود که قول رفع اشتباه را در چاپ های بعدی به نادر داد که تسکین بزرگی به همراه داشت :

جالا نوشته ی فاجعه و کتاب مطلبی که ادرباره ی یک غلط چاپی یک کلمه ی مهم در  کتابش را در روزنامه ی شرق چاپ شد :

من از نمایشگاه کتاب بیزارم. بیزار از آن اغذیه‌فروشی‌ها، لشکری از کاغذ‌های تبلیغاتی دروغین، بساط فروش سیم‌کارت، هویج رنده‌کنی، عینک چینی فروشی، گرما، دوری راه و بی‌نظمی منتشر در محیط. اما امسال انتشار کتابی که خواهم گفت چرا برایم مهم بود و با وجود آنکه هر سال در این فصل بیماری افسردگی‌ام اوج می‌گیرد، بنا به وعده ناشرم که مرد خوبی هم هست، تنم را تا غرفه‌اش کشاندم. جای کتاب‌های امثال من، پشت اغذیه‌فروشی‌ها و بساطی کنکوری‌هاست. پرنده پر نمی‌زند، گاهی کودکی که دست مادر را رها کرده شاید به دالان تنگ و نمور کتاب‌های ما فرار کند و از پی‌اش مادرش دوان شود و چه بسا راهرویی که به کتاب‌های امثال من تعلق دارد، رونقی از جیغ و تنبیه به خود بگیرد و ما که منتظر مخاطبانیم، مادر را از «تنبیه بدنی» منصرف کنیم و... این تصویری بود از نمایشگاه کتابی که من امسال دیدم. سال‌های قبلش را نمی‌دانم.

من در نمایشگاه نماندم. راستش، بوی تند ساندویچ‌های نیم‌خورده و عرق تن جمعیتی که نه من و نه خودشان نمی‌دانند چرا آنجا هستند، مجال ایستادنم نداد. خاصه آنکه از پشت حصار غرفه، صدایی می‌آمد. مردی عروسک‌گردانی می‌کرد برای کودکان؛ مردی دم‌کرده از هرم گرمای اجبار پوشیدن پوستین حیوانی که نمی‌دانم چه بود. مرد عروسک‌نما به لطف پاشیدن آب از حفره دهان پوستین، لختی خنک می‌شد و از این حرکت کودکان به قهقهه می‌افتادند که مثلا «عمو خرس» یا «خاله سنجاب» آب خورد. من اما نفهمیدم عروسک چه جانوری بود، خرس بود یا سنجاب. هر چه بود کودکان، این کودکان پدرگریز، حظ می‌کردند با خاراندن سرش.

قبل‌تر‌ها هم نمایشگاه همین بود. جای تفریح کودکان و پیک‌نیک مجانی و ساندویچ ارزان و دمی لمیدن در چمن لچکی‌های آسفالت‌زده با آن هیبت زرد شده و لگدکوب. تنها فرقش آن بود که به غرفه‌های ناشرانی که کتاب‌های امثال من را می‌فروختند، حرمت بیشتری می‌دادند. جایی هم بود که بنشینیم، با ناشر، با امثال خود، با تک و توک مخاطبان‌مان گپ بزنیم و شاید چای هم برای‌مان بیاورند و سر آخر وعده کنیم به دیدار مجدد برای هفته بعد، اما به سال بیفتد، اگر زنده ماندیم. بعد بیفتیم در ورطه طولانی‌ترین راهپیمایی گرمازده و متراکم، لابه‌لای لگدشدن پاها و بوی تند تن‌ها و زنانی که در دو دست، کیسه‌های بزرگی از کتاب‌های قطور دارند و مردانی که با متصدیان دکه سیم‌کارت فروشی و وام کم بهره بانک فلان و قرعه‌کشی جهیزیه موسسه مالی بهمان، چانه می‌زنند و کاغذ‌های تبلیغاتی را می‌کاوند، با همان دقتی که شاید بتوان کتاب دانته را حفظ کرد تا مگر سرخوش و شاد از قول و قرار با متصدی جوان و بی‌حوصله و پس از پر کردن فرم‌های ثبت‌نام، به سمت دختران دم‌بخت‌شان که آن‌سو‌تر، این پا و آن پا می‌کنند، روان شوند. طفلک دختران، زیر این آفتاب تیز با آن کیسه‌های مملو، حتی حوصله شنیدن توفیق پدر برای کشف رموز چگونگی شرکت در قرعه‌کشی ماشین رختشویی را ندارند. اما امسال با وجود بیزاری‌ام، ناچار به رفتن بودم. پای هیچ غرفه‌ای نایستادم. خسته‌ام از دیدن کتاب‌های کنکور، چگونه لاغر شوید، دستور آشپزی کم‌کالری، راز موفقیت، 10 راه آسان برای پولدار شدن، قورت دادن پنیر و قورباغه، انگلیسی برای کودکان، هنر دوست‌یابی، باغبانی گیاهان آپارتمانی و طراحی داخلی برای خانم‌های خوش‌ذوق و...

من رفته بودم تا یک جلد از کتابی را که با هزار «رنج» (در وجه ملموس و مادی آن) ترجمه کرده بودم و پس از ده‌ها بار تماس با ناشر و طی کردن اضطراب شورای نظارت و خواهش و تمنا برای رساندن به‌موقعش به چاپخانه و گرفتن با عجله‌اش از صحافی و... بگیرم. برای امثال من، نشر کتاب هنوز واجد معنای صیانت از نفس و مقاومت و... را می‌دهد. اما این بار ذوق آن را داشتم تا صفحه تقدیم‌نامه را قبل از دیدن هر عبارت دیگری بخوانم. برای امثال برای من همین چیزهای دلخوشی است. اینکه رنج نگارش و ترجمه را سر آخر به کس یا کسانی که دوست‌شان داریم، تقدیم کنیم. برای امثال من دست‌کم یک‌سال آزگار طول می‌کشد تا کلمات و پیکر‌بندی‌شان را در قالب کتاب با دست لمس کنیم و چند نسخه را بی‌پرداخت پول از ناشر بگیریم. اما این لحظه می‌تواند تنها با یک خطای کوچک، تنها با یک حرف، به ویران‌کننده‌ترین دقایق عمرمان بدل شود: من کتاب را، من این یک‌سال عمر را به «درنا ضیایی» دختری که پنج سال از مرگش می‌گذرد، به خاطره جاودانش، به کودکی‌ام، به کودکی مشترک‌مان تقدیم کرده بودم، اما در کتاب نوشته بود: «درنا صفایی».

روی پله‌های نمایشگاه، زیر بی‌رحمی آفتاب و عربده، پشت به بازی مرد عروسک‌نما و کودکان، روی تلی از تبلیغات قرعه‌کشی نشستم و تنها کاری که از امثال من بر‌می‌آید را کردم؛ تا عصر گریستم و فراموش کردم که ساعت‌ها از زمان خوردن قرص‌های افسردگی‌ام گذشته است:

از نادر فتوره چی

 ..................................

راستش روزگاری دور ,  محبوبترین نویسنده ام ژان پل سارتر و محبوبترین کتابم شیطان و خدا ی او بود که یکی از ده اثری بود که در دوران دانشجویی , بنا بر تکلیف پکی از اساتید دانشکده ی تلویزیون و سینما , یعنی استاد  فرمان آرا بار ها و بار ها آنرا خوانده و لذت برده بودم ... حالا خیلی جالب است که به دنبال جایی هستم تا افتخار و  لذت خواندن کتابی درباره ی سارتر با ترجمه ی پسرم  را صد چندان کند

نزدیک به هفت ماه است که در خانه ی جدید زندگی می کنیم ... خانه ای که  بیشتر حس زندگی در یک ویلای لوکس و بزرگ به آدم دست می دهد تا خانه ای در شهر ... این  خانه , خانه ای  است دوبلکس با کف های  پارکت که یک شومینه کلاسیک  در انتهای سالن آن قرار دارد ...  جالب است که هم از طبقه ی بالا و هم از طریق طبقه ی پایین  که اطاق خواب ها در آن قرار دارند , می توان  به باغ دست رسی داشت ...  باغی بزرگ با درختان قدیمی  ...

پرده را کنار می زنم و باغ را میبینم که در پرتو  ملایم و لذت بخش آفتاب بیدار شده و بهار را با همه ی دل انگیزی اش به نمایش گذاشته ...  بهاری که به جای شوق در دل من اندوه به خواب رفته ای را تلنگر می زند ... اندوهی که نمی دانم سببش چیست ... شاید دلیلش تناقضی ست میان دل بستن ها و دل بریدن ها  ... و شاید ناپایداری بشر و قدرت پایبندی های انسانی  ... همه عوامل برای تولد شعر موجود است اما افسوس که دیگر شوق شعری  در من زبانه نمی کشد ... شعری که پیش از این زمان و مکان برایش مهم نبود و گاه  از خواب بیدارم می کرد و در غیررمانتیک ترین جا ها مرا به شاعرانگی می کشاند ... اما موسیقی باغ یا بهتر بگویم موسیقی طبیعت که در این باغ جاری ست , از هر آهنگی برایم همیشه گوشنوازتر است ... ملغمه ای از خش خش عبور نسیم از میان برگ ها و همهمه ی پرندگان و جیرجیرک ها و زنبور ها و آواز کارگری دلتنگ در ساختمان نیمه ساخته ای که صدایش را در کوچه رها کرده و کمی بعد صدای هواپیمای تنبلی که از دور دست ها به آسمان بالای سرم  نزدیک شده و موسیقی باغ را تحت اشعاع قرار می دهد و بعد با عبورش  صدا کاملا محو شده و دوباره باغ و ساکنان پیدا و نهانش سمفونی بی بدیل خود را  همزمان و همآهنگ اجرا می کنند ... این خانه با این باغ و درختان قدیمی  و فضای سر سبزش انگار بهشت پرندگان است ... پر طراوت و امن و عطر آگین ...  کتاب عزیز نادر در دستم , روی تابی که در انتهای باغ , ساکت و تنها ست , می نشینم ... با اولین حرکت ها , طعم شیرین و از یاد رفته ی تاب خوردن در کودکی را دوباره می چشم و به آن دوران طلایی پرتاب می شوم... زمانی که  هیچ تصوری از آینده نداشتم و برای خودم یک سری خیالبافی هایی داشتم که بیشتر تاثیر از فیلم هایی هالیوودی که آن زمان دیدنشان خیلی رایج بود گرفته بودم ... اما اکنون در این مقطع از عمر که سودا ها و رویا های شخصی کمی دست از سر آدم بر می دارند , می بینم افتخار مادر فرزندی همچون نادر فتوره چی بودن و  لزت خواندن کتاب چگونه سارتر بخوانیم او  روی این تاب و در این باغ زیبا الحق که غنیمتی ست بزرگ و  نادر...

/ 2 نظر / 15 بازدید
farzaneh moradi

feloraye aziz az inke bad az in hame modat hanoo be yade man boodi ammnoonam .. omidvaram hame chi ye rooz dorost beshe :*